تبليغاتX
فریاد سکوت
بنام خدا
یکی میپرسد اندوه دلت چیست؟

                                                        سبب ساز سکوت مبهمت کیست؟

برایش صادقانه مینویسم:

                                                        برای انکه باید باشد و نیست . . .

 

+ نوشته شده در  شنبه هشتم فروردین 1388ساعت 13:16  توسط راوی دل | 

امدم باز

امدم باز گنه کرده پشیمان بشوم

امدم باز که سجاده غفلت فکنم

امدم باز ز تکبیر حرم تا به قد قامت امواج خروشان دعا سر بزنم

امدم باز بگویم ز کبوتر ،پرواز

قصه سر زدنم تا گنبد

و ازین صحن به ان صحن به دنبال نگاه

و تو بودی مولا

لحظه پر شدنم از تو  وخالی شدنم را از خود

وه چسان میدیدم

این به خود امدنم را به خدا مدیونم

امدم باز که حسرت بکشم

طوق گمراهی خود را بدهم دست خدا

بشکنم در خود و یکباره شوم محو

اما

نه

من به خود نامده ام

و دلیلش این است

که هنوزم که هنوز است دلم میلرزد

باز هم جمعه بیامد و شروعش اغاز

چه کنم باز بمانم یا نه

امدن کافی نیست

باید اینبار غرورم را پی تکبیره الحرام  ز سر بگذارم

و منیت را در هزاران سجده بسایم بر خاک

پر کنم دو کف از اب پشیمانی و اقرار گنه

بگذارم به قنوت

تا که شاید رحمن نظری بر دل زارم بکند

اما

من درین چند گذر فقط این نکته گرفتم از دوست

لب فرو بند ز بیهوده و لغو

دل قوی دار به دوست

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم آذر 1387ساعت 14:6  توسط راوی دل | 

وقتی راه رفتن اموختی ،دویدن بیاموز . و دویدن که اموختی ، پرواز را.

راه رفتن بیاموز ، زیرا راههائی که میروی ،جزئی از تو میشود و سرزمین هائی که می پیمائی ، بر مساحت تو اضافه میکند .

دویدن بیاموز ، چون هر چیز را که بخواهی ، دور است و هر وقت که زود باشی ، دیر .

و پرواز را یاد بگیر ،نه برای اینکه از زمین جدا باشی ، برای انکه به اندازه فاصله زمین تا اسمان گسترده شوی .

من راه رفتن را از یک سنگ اموختم ، دویدن را از یک کرم خاکی و پرواز را از یک درخت .

باد ها از رفتن به من چیزی نگفتند ، زیرا انقدر در حرکت بودند که رفتن را نمیشناختند ! پلنگان ،دویدن را یادم ندادند زیرا انقدر دویده بودند که دویدن را از یاد برده بودند .

پرندگان نیز پرواز را به من نیاموختند ، زیرا چنان در پرواز خود غرق بودند که ان را به فراموشی سپرده بودند !

اما سنگی که درد سکون را کشیده بود ، رفتن را میشناخت. و کرمی که در اشتیاق دویدن سوخته بود ، دویدن را میفهمید و درختی که پاهایش در گل بود ، از پرواز بسیار میدانست !

انها از حسرت به درد رسیده بودند و از درد به اشتیاق و از اشتیاق به معرفت .

وقتی رفتن اموختی،دویدن بیاموز . و دویدن که اموختی ، پرواز را . راه رفتن بیاموز زیرا هر روز باید از خودت تا خدا گام برداری . دویدن بیاموز زیرا چه بهتر که از خود تا خدا بدوی ، و پرواز را یاد بگیر ، زیرا باید روزی از خودت تا خدا پر بزنی.

 

+ نوشته شده در  شنبه بیستم مهر 1387ساعت 23:2  توسط راوی دل | 

+ سردمه …دارم میلرزم …دارم میمیرم….

- مگه منو یادت رفته ؟….خب بیا تو اغوش گرم خودم

+ چه اغوش گرمی داری ….  اونقدر سردم بود و میلرزیدم که یادم رفته بود اغوش گرم تو هم هست …چه حس خوبی….

- دیدی چه راحت منو فراموش میکنی؟

+ فراموش ؟ ….من؟….این تویی که منو از یادت بردی و هیچوقت هم به من سر نزدی.

- من؟…هرگز….چرا اینطوری فکر میکنی؟ من همیشه به یادت بودم 

+ دروغ میگی . اصلا میدونستی که من مریض شدم و از پا افتادم؟

- چرا فکر میکنی که نمیدونستم؟

+ خب….اخه تو حساس ترین روزای زندگیم پدرم رو از دست دادم …..اینهمه اشک ریختم ،اینهمه فریاد زدم ….کجا بودی؟

- کافی بود کمی دقت کنی ….همین نزدیکی ها بودم …..اما تو اصلا دقت نکردی ….

+ و یا مادر دومم ….مادر بزرگم ….یادته که چقدر به هم وابسته بودیم ؟…

- اخه تو نمیدونی ….همه اینا لطف بوده …

+ من این حرفای تو سرم نمیشه ….من کلی ازت شاکیم ….کلی اعتراض دارم …بغض دارم …

- قبول….به همه اعتراضات گوش میدم ….کلی هم برام بغضاتو خالی کن …اما فعلا تو اغوش گرمم اروم بخواب………خیلی خسته ای

خب اصلا بیا همین الان محکومم کن ….بیا باهام کشتی  بگیر

+ کشتی ؟ …ناعادلانست ….

 اخه زورم اندازه زور تو نیست ….

- خب این که کاری نداره ….هم زور تو میشم

+ قدت هم از من خیلی خیلی بلند تره

- خب بیا ….ببین هم قدت شدم ….دیگه چی ؟

+ راستش الان حوصله کشتی ندارم ….فعلا گرمم کن میخوام توی اغوشت اروم بخوابم ، اما …..

- اما چی ؟

+ اما اگه از خواب بیدار شدم و دیدم تو نیستی چی؟

- من همیشه هستم عزیزم …..واسه دیدن دنیا همیشه چشماتو باز کردی …..اما برای دیدن حقیقت ، تا وقتی چشمات عادت نکرده ، چشماتو ببند ….چون نور حقیقت ممکنه همون اول چشمای قشنگتو بزنه ….پس هر وقت چشماتو ببندی منو میبینی.

+ بزار امتحان کنم ….

- برای بعد ….الان خسته ای ….دیگه نوبت امتحان بقیست ….تو اروم بخواب.

                               

 

*******************

 

و او در اغوش گرم خداوند ارام گرفت و خوابید ….انقدر هر دو محو یکدیگر شده بودند که گوئی خداوند همین یک بنده را دارد  و گوئی تنها دلمشغولی های ابدی او اغوش گرم خداست …..از ان زمان به بعد دیگر هیچکس هذیانهای او را نشنید ….

 

 

                                                                انا لله و انا الیه راجعون

 

+ نوشته شده در  شنبه بیستم مهر 1387ساعت 23:0  توسط راوی دل | 
 

سلام عشق من

سالها درین اندیشه بودم که عشق برتر است یا دوست داشتن و اکنون بعد از سالها دوری هنوز تو را عاشقانه دوست میدارم .

گر چه از دوری این فاصله ها مایوسم

از همین فاصله دور تو را میبوسم

 

روزی این دل دریایی بود یادت هست

روزی این دل اسمانی بود یادت هست

روزی جز خنده را نمیشناختم یادت هست؟ بیا

بیا و بار دیگر با بودنت شادم ساز

بیا و مرا ازین بیغوله نیستی نجات ده

بی تو حتی هوائی برای تنفس نمی یابم

 

مرا به خلوت چشمت ببر  که سخت دلگیرم

و بی حضور تو هر شب بهانه میگیرم

مرا ببر به هیاهو به هر چه میخواهی

بیا که بی تو درین جا غریب میمیرم

 

تا پرواز راهی نمانده بال میگشایم

 

                                         تولدت مبارک

+ نوشته شده در  یکشنبه سوم شهریور 1387ساعت 22:16  توسط راوی دل | 

و مرد . انکه تو را ارام صدا میکرد . انکه با تو روزگاری نجواها داشت . بسان مرغی در قفس پر سائید ، شکست ،و بالا رفت .

چگونه بیتابیش را دیدی و دم بر نیاوردی ؟ چگونه با هر نغمه اش که چون ناله ای شبگیر بود ارام اسودی

تو را دعا میکنم . به زیبائی روزگاران که هیچگاه نبینی انچه من دیدم . هیچگاه هیچکسی با تو انگونه که تو با من کردی نکند . و تو را به او میسپارم که تو را ازو یافتم .

ای دیر یافته ،زود پرکشیده . چه راحت رفتی . یادت هست دران غروب که تاریکترین عمرم بود حتی به پشت سرت نگاهی نکردی . ارام پر زدی .

حال بگو تو را چه بخوانم : .....

هیچ . اری کلمات دیگر مجالی برای نامیدن تو نمیدهد و من خسته از تکرار ها فقط میاندیشم . گوش فرا میدهم . شاید تو را در فراسوئی دیگر یافتم .

پس میمیرم و شاید چون ققنوس ارزوهایت روزی ار خاکستر خاتراتت با نغمه ساز زیبایت بازگردم.

و مرد . مرا اهسته در پستوی خاطراتت بشوی و هر گاه کبودی بر بازوانم دیدی لحظه ای بیاندیش .......

و مرا اهسته در میان خوشترین لحظه ها به خاک بسپار .

شاید با تولدی دیگر تو را یافتم .

و اخرین خواسته ام : همان خواسته همیشگی لحظه های با تو بودن :  کنارم باش تا اینبار مرگ به جای خواب چشمانم را برباید.

باور کن دیگر انتظار بوسه هایت را بر چشمهایم ندارم . فقط لحظه ای درین واپسین کنارم باش .

+ نوشته شده در  جمعه یکم شهریور 1387ساعت 22:46  توسط راوی دل | 

 

خدا یا فاش میگویم

من امشب قصه ها دارم   

 

نه اینکه نخواهم  واژه هایم گنگ شده اند و هجای الفاظ ناموزونم متروک !

من اندوهناک ترین قصیده هایم در غزل واره تندیس تو متبلور شده اند و قصه بمان و ببین دست نوشته هایم بر تقدیره تقدیر تحریر....

روزها و شبهای بسیاری است که چشم به راه نشسته ام تا یوسف سالهای غربتم از فرسنگ ها فاصله به اغوش صبرم باز گردد ، اما اندوه این جاده بی بازگشت و افق خاموش طاقتی برای انتظار تازه نگذاشته است .

میخواهم دل به شقایق نیمه جان روحی بسپارم که از میان استخوانهای مرد باورهایم بر کوه صبر جوانه زده است .

دیگر از هوای تلخ انتظار بوی پیراهنی به مشام نمیرسد .

باید دل به جای پای او خوش کنم که سالهای سال است مرا ردی از مهربانی اش بر جاری زندگی زنده نگه داشته است . ردی که بهانه شد تا باری از نو برای خودم و او که جز خودش شبیه کس دیگری نیست در تندیس شاعری متبلور شوم .

تقدیم میکنم اولین ایه روئیدنم را به او که بوی پیراهنش بهانه بودن من است . او که شبیه خودش ، شبیه رد پایش و شبیه تجلی چشم های معصومش شده ام .

تقدیم به کسی که در کرانه زندگیم تنها جای پای اوست.

                                                      ادامه دارد  ....

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم اسفند 1386ساعت 23:58  توسط راوی دل | 

بسمه تعالی

 

این سرگذشت را برای دل خویش مینویسم . همه چیز به گذشته های بسیار دور باز میگردد . ادمی تغییر نمیکند . ادمیان به راحتی پیرامون دروغ گرد میایند ، همچنان مگسان به دور شیرینی . اما ، حقیقت ادمیان را از خود میتاراند . در نوشته من چندان چیزی نیست که بتوان ان را ارج نهاد ، کرده هایم در خور ستایش نیست . حکمت و خرد با طعم گس ان در سینه ام نهان است و برای هیچکس شادی نمی افریند .

هستند کسانی که میگویند : انجه اکنون روی داده است هرگز در اینده روی نخواهد داد و این بدرستی سخنی است بیهوده و پوچ.

در برابر جشمان من ، هیچ چیز تازه ای پدید نیامده است و انچه در گذشته رخ نموده است در اینده نیز روی خواهد داد . انسان همانطور که خود را در گذشته دگرگون نکرده ، در اینده نیز نخواهد کرد .

اری ، من ، برای خویشتن خویش مینویسم . چرا که معرفت ، قلبم را بسان تیزاب میخورد ، چرا که شادمانی از زندگیم دور شده است.

 

من همه انچه را انسان در ارزویش بود داشتم . اما به عنوان انسان ، به انچه قابل حصول نیست چشم داشتم.

حقیقت بسان تیغ براست ، زخمی است شکافته و التیام ناپذیر در نهاد ادمی ،تیزابی است که قلب را میخورد.  

 

حقیقت بسان شمشیر دو تیغ است روئی که به طرف توست شیرین و روئی که در مقابلت ایستاده تلخ

ازین روست که مرد در ایام جوانی و نیرومندی خویش از حقیقت میگریزد ، به عشرتکده ها پناه میبرد ، با کار کردن و رفتاری گوناگون ، با سفر و حضر ، با قدرت و سازندگی ، چشمان خود را مینوازد و به خود ارامش میبخشد . اما روزی فرا میرسد که حقیقت مانند شمشیر وجودش را می دراند و اینجاست که دیگر نمیتواند نه از اندیشه ها و نه از دستانش برای خود شادی بیافریند ، خویش را تنها احساس میکند . تنها در میان جمع ،و هیچکس او را در این تنهائی یاری نمیرساند .

این سرگذشت را من مینویسم .اگر چه میدانم کردارم زشت و راهم کژ بود،و هر چند این را هم میدانم که حتی اگر کسی حاضر شود این سرگذشت را بخواند چیزی از ان نخواهد اموخت.

من با نوشتن کردارم ، خویشتن را تطهیر میکنم . بگذار دیگران دروغهای قلبشان را در ترازو به توزین گزارند ، اما من ، قلبم را با قلم میسنجم .

 

پیش از انکه نوشتن اغاز کنم ، باید به شکایت از درد ها و رنجهای قلبم زبان بگشایم ، چون قلب من که از اندوهی اندوه سیاه شده است ، گله و شکوه بسیار دارد.

اری ، این قلب از ان یک تبعیدی است .

                                                                                             ادامه دارد ....

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم اسفند 1386ساعت 23:47  توسط راوی دل | 
سلام به همگی شمائی که تو تنهائیام شریک بودید

باید به اطلاعتون برسونم خلوت اینجانب تا اطلاع ثانوی در دست  تعمیره 

دعا کنید  تعمیرات زود تموم شه

فعلا با اجازه

+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم بهمن 1386ساعت 17:1  توسط راوی دل | 

 

برای تو مینویسم  کودک جنگ . نه . برای انانی مینویسم که جنگ میخواهند.

 

 

نمیدانم پس از مرگم چه خواهد شد

نمی خواهم بدانم کوزه گر از خاک اندامم چه خواهد ساخت

ولیکن سخت مشتاقم

که از خاک گلویم سوتکی سازد

گلویم سوتکی باشد بدست کودکی گستاخ و بازیگوش

و او یکریز و پی در پی دم گرم خودش را در گلویم سخت بفشارد

و خواب خفتگان خفته را اشفته و اشفته تر سازد

بدانسان بشکند دائم سکوت مرگبارم را

                                                      دکتر شریعتی

 

 

 

جوابیه:

 

گستاخ و بازیگوش حرفت را شنیدم

سوتک به دست تا اخر دنیا دویدم

وقتی گلویم  زخم ها را باز می کرد

هر کودکی با من دویدن ساز میکرد

بسیار شد تعداد ما سوتک به دستان

رفتیم سوی شهر اسایش  پرستان

هر سوتکی فریاد خود را بیش میکرد

قلب به خواب الودگان را ریش میکرد

پی در پی و یکریز دم دادیم در سوت

بر خاستند از خواب قومی مات و مبهوت

اشفته و اشفته تر شد خواب انها

اشفتگی  افتاد  در  افکار  انها

دیوانه وار از دست ما سوتک ستاندند

زنجیر ها را بسته و ما را کشاندند

سوتک سفالی بود زیر پتک پوکید

بغض تمام کودکان با گریه ترکید

گستاخ و بازیگوشها را سر بریدند

سوتک سفالی را به خاک و خون کشیدند

کوزه گری گر خواست از خاک گلوها

چیزی بسازد در خور ان ارزوها

باید ز خاک کودکان شمشیر سازد

این بار دیگر جای سوتک تیر سازد

تا کودکی گستاخ با شمشیر در دست

یازد به سوی شهر خواب الوده مست

از کشته ها شان پشته سازد در دل شب

از خون نماید جویهاشان را لبالب

دیگر برای کودکان سوتک نسازیم

حتی دگر شمشیر را کوچک نسازیم

+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم بهمن 1386ساعت 21:32  توسط راوی دل | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره وبلاگ
نه در رفتن حرکت بود نه در ماندن سکون . شاخه ها را از ریشه جدائی نبود و باد سخن چین با برگها رازی چنان نگفت که بشاید.
آنکه دانست زبان بست آنکه میگفت ندانست.
چه غم آلوده شبی بود وان مسافر که در ان ظلمت خاموش گذشت و برانگیخت سگان را به صدای سم اسبش بر سنگ. که یکدم به خیالش گذرد که فرود آید شب را گوئی همه رویای تبی بود ،چه غم آلوده شبی بود.

نوشته های پیشین
فروردین 1388
آذر 1387
مهر 1387
شهریور 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
آرشیو موضوعی
شعرای من
درد دلام
فقط برای تو
پیوندها
برهان
راویان
دانشکده مجازی علوم و حدیث
زیر گنبد کبود
پیام کوتاه
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

طراح قالب

دیجیتال کیوان