تبليغاتX
فریاد سکوت
بنام خدا

دلک سوخته راوی دل

        با توام هان ! چه شده؟

تو که در باد شبی مرغ خیالت گم شد،

چه شده؟

تو که دریا به تلاطم بردی

تو که افسانه افسوس به ساحل بردی

تو که....

هان ! چه شده؟

 ....

من بگویم چه شده؟

من بگویم که چرا مرغک دل را به قفس تاراندم

نه من نمیگویم هیچ

چه بگویم از که؟

من و این دلتنگی دل سپردیم به هم

و چه پنهان از تو خو گرفتیم زمانیست به هم

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم آبان 1386ساعت 21:29  توسط راوی دل | 

 

قایقی خواهم ساخت

جنس آن سخت تر از سنگ و دلش نرم تر از پنبه زرد

جنس قایق همه جا یکجور است!!!

حرفهامان یکرنگ ،پررنگ

و همیشه دلتنگ

گاهی آن قایق خود ساخته را میشکنیم

گاه از شوق سفر

قایق خویش به سر برده به رودی ارام

قایق از جنس چه باشد خوب است؟

((کاش بودی سهراب))

گفتی از جنس چه ، دل؟

گفتی عشق؟

قایق از هر چه که باشد ، باشد

بشود رفت درآن

بشود رفت به دریای بزرگ

که اگر دل می بود

به دل ماهی کوچک میسوخت

که اگر عشق شود قایق تو

ماده ماهی و همان مرغک ماهی گیرو....

دلک سوخته ی ماهی ، مانده در آب

با هزاران فریاد

که خدا عشق مرا مرغی برد

و خجالت قایق

که تو عشقی یا این

پس همان بهتر که هر کسی قایق خود را هر طور

هر شکل

و به هر اندازه که دلش میخواهد میسازد

و به هر دریائی

و به هر رود و به هر برکه و نهری که دلش میخواهد

اندازد

نه تو جای او باش

نه بپرس از حالش

تو به حال خود باش!!!!

((کاش بودی سهراب))

باز میپرسی از او :

کوله بارت چه شود ؟

چه در آن ریزی و راهی بشوی؟

من بگویم!!!!

امید

بلکه بیش از امید

یکنفر عشق در آن میریزد

و یکی لبخندش

دیگری خوردنی و آن فریاد

هر کسی هر چه که دارد با خود

به سفر میبرد و میداند

که اگر راه برید     

یا اگر پای شدش خسته و ماندش در راه

خود به راه امده و کوله اش پر کرده!!!

((کاش بودی سهراب))

پس اگر باز بخوانی (سهراب)

او که رفت و همه را تنها خواند

این همه ((کاش)) تو را پاسخ گفت

((کاش بودی سهراب))

کاش بودی

 و این گله رام ،

ز تو میفهمیدند

که چه در سر داری

و چه آنها در سر.......

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم آبان 1386ساعت 17:57  توسط راوی دل | 

سهم شهر

آسمان بی پرنده بود

سهم باغ، آتش و سهم تو

کویر و خون و خاطره

و بغض های مانده در گلو

سالها بسان لحظه ای گذشت

و آنچه ماند

خاطرات ناتمام

سوگ سرنوشت ابر هاست

داغها سرشت لاله هاست

جنگ،آتش و خون و خاطره

نبض غزل که در انتظار رویش صلح زمین

ارام گرفته و تکه تکه شده

از قدس تا طلائیه                  اروند تا فرات

هل من تری عدونی؟

و سهم من          نگاه منتظر

صدای سکوت ناگهان

و بغض یک کلام

همسفر بمان

بمان کنار ساعتی شنی که در طنین لحظه ها

به یاد توست ، بمان

گوش کن ! تو را نه تنها که من، خاطرات صدا میکنند

        تو را نه تنها باران ، که ابر ها صدا میکنند

ای عزیز      از دل چشمه روشن به شب مهتابی دل تو صافتر است

ای رخت ائینه مهر         صفا کن بنشین

ساعتی گوش به حرف ما کن

        بنشین گوش به درد دل ماکن   بنشین

بهر رفتن مشتاب

        تو که دیر امده ای از بر ما زود نرو

در نگاه من و تو نقش بسی خاطره است

در نگاهم بنگر

                گردشی در سفر خاطره ها کن ،مشتاب

ببین   همیشه خراش است روی صورت احساس

اما             همیشه با نفس تازه راه باید رفت!!!!

ای دوست من از مجاورت یک درخت می آیم

که روی پوست آن دست ها ی ساده غربت اثر گذاشته بود

و من به یادگار نوشتم            خطی ز دلتنگی

اکنون از تو میپرسم این چرای دلزده را

        چرا همیشه خاطره ها بی جواب میماند؟

                چرا سکوت زمین در امتداد زمان به انتظار میماند؟

                        چرا چرائی من ناتمام میماند؟

همسفر!     همراه!      میترسم!

        دیگر باد جنوب و غرب،  جغرافیای مرا ، بر هم نمیزند

دیگر صدای دو کوهه، مرا ، به قسمت بودن نمیبرد

        گردان نینوا   دیگر مرا به کمیلی دعوت نمیکند

تن پوش خاطرات شلمچه

                و آن شهید

آه ، بغضم شکسته و این قصه ماندنیست

پایان این قصیده

پایان این حکایت گمگشته در سکوت

پایان این هزاره تکرار

                        آب  و  سکوت  و  آئینه

                                                باشد برای بعد.......

+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم آبان 1386ساعت 0:23  توسط راوی دل | 

من شدم مجنون و تو لیلی که هستی بی وفا

من شدم سنگ صبورت ای تو کوه بی وفا

با تو از تو نوشتم ، از تو و از بی کسی

با من اما نه که بی من چون تو ماندی بی وفا

از کسان و ناکسان تهمت شنیدم بارها

یک قدم یا یک نفس دلداریم ده بی وفا

من که با ساغی نشستم می نخوردم زان که تو

شایدش آندم مرا عاقل بخواندی بی وفا

کوه را گفتم خجل شو زان که یار من سر است

یار من ! خوارم نمودی زان بلندی بی وفا

خستگی را خسته کردم چون تو بودی نازنین

یک نفس با من بمان تا در کنم این خستگی را بی وفا

خسته از سال و زمان من نیستم تو واقفی

چون تو بودی کوهها میکندم از جا بی وفا

این دو روز رفتنت چون سالها بر من گذشت

یا بکش یا که خلاصم کن ازین دیوانگی ها بی وفا

با وفا! اسطوره ناب وفا! ای بی وفا

یا وفا کن یا تمامش کن جفا را بی وفا

  

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم آبان 1386ساعت 0:4  توسط راوی دل | 

-        از سدیر صیرفی روایت است که گفت :بر امام وارد شدم و گفتم:چرا نشسته اید؟امام فرمودند:

-        ای سدیر اتفاقی افتاده است؟

-        ازفراوانی دوستان و شیعیان و یارانت سخن میگویم.

-        فکر میکنی چند تن باشند؟

-        یکصد هزار.

-        یکصد هزار ؟

-        آری و شاید دویست هزار.

-        دویست هزار؟

-        آری وشاید نیمی از جهان .  به دنبال این سخن امام همراه با سدیر به ینبع رفت و در آنجا گله بزغاله ای را دید و فرمود:

-        ای سدیر !اگر شمار یاران و پیروان ما به تعداد این بزغاله ها رسیده بود ما در خانه نمی نشستیم .

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم آبان 1386ساعت 19:32  توسط راوی دل | 

خدایا!هرگاه دلم رفت تا محبت کسی را به دل بگیرد ،تو اورا خراب کردی . خدایا، به هر که و هر چه دل بستم ،تو دلم را شکستی ، عشق هر کسی را که به دل گرفتم ،تو قرار از من گرفتی هر  کجا خواستم دل مضطرب و دردمندم را آرامش دهم ،در سایه امیدی ،و به خاطر ارزوئی ،برای دلم امنیتی به وجود اورم ،تو یکباره همه را بر هم زدی ،و در طوفانهای وحشتزای حوادث رهایم کردی،تا هیچ ارزوئی را در دل مپرورم و هیچ خیر امیدی نداشته باشم، و جز تو به چیزی یا کسی امید نبندم ، و جز در سایه توکل به تو ،آرامش و امنیت احساس نکنم ،... خدایا ترا بر همه این نعمتهاشکرمیکنم .

ما از تو نداریم به غیر از تو تمنا

        حلوا به کسی ده که محبت نچشیده است

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم آبان 1386ساعت 19:24  توسط راوی دل | 

خدایا تو را شکر میکنم که غم را افریدی و بندگان مخلص خود را به اتش ان گداختی و مرا از این نعمت بزرگ توانگر کردی .

خدایا تو را شکر میکنم که به من درد دادی و نعمت درک درد عطا فرمودی .

تو را شکر میکنم که جانم را به اتش غم سوزاندی و قلب مجروحم را برای همیشه داغدار کردی .

خدایا همه چیز به من ارزانی داشتی و بر همه اش شکر میگذارم . اما ای خدای بزرگ یک چیز بیش از همه چیز بر من ارزانی داشتی که نمیتوانم شکرش را به جا بیاورم و ان درد و غم بود .

درد دل ادمی را بیدار میکند . روح او را صفا میدهد ،غرور و خود خواهی را نابود میکند،نخوت و فراموشی را از بین میبرد ،انسان را متوجه وجود خود می کند . انسان گاه فراموش میکند که چقدر ضعیف است ،فراموش میکند که مسافر الی الله است که باید برود .

امام باقر (ع) فرمود : هر گاه خدای تبارک و تعالی بنده ای را دوست بدارد،او را در بلا غوطه ور ساخته و باران بلا را بر سر او میریزد ،و چون به درگاه خدا دعا کند ،فرماید:لبیک بنده من ، اگر خواسته ترا به زودی دهم ،توانایم، ولی اگر برایت ذخیره کنم،برای تو بهتر است .

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم آبان 1386ساعت 19:19  توسط راوی دل | 

خدایا از این دنیای فریب ،از این دنیای سیاست و تزویرخسته و اندوهگین شده ام، فقط سعی میکنم به دنبال حق بروم و خود را به هیچ معبود دیگری جز خدا نفروشم و برای انکه در مقابل ظلم و کفر روئیین تن شوم و شرف ایمانی خود را از خطر تعرض محفوظ بدارم ، سعی میکنم بر انچه اسیبپذیر است و ممکن است ملعبه دست سیاست بازان قرار گیرد ، قلم بطلان بکشم و از مال و منال خود،از جان و هستی خود و حتی از نام و نشان خود بگذرم و بدینوسیله بازیگران شعبده باز را خلع سلاح کنم تا هر چه کردند و هر چه خدعه نمودند و هر چه تهدید کردند کارگر نشود .

مشتری من خدای است و مرا

میکشد بالا که الله اشتری

 

پروردگارا ! آنچنان ما را از دنیا و مافیها بی نیاز کن که در قربانگاه عشق تو همچون ابراهیم مشتاقانه حاضر شویم تااسمعیل وجود خود را در راه هدف مقدست قربانی کنیم .

 

میان عاشق و معشوق هیچ حائل نیست

        تو خود حچاب خودی ..هیچ ..از میان برخیز

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم آبان 1386ساعت 19:19  توسط راوی دل | 

خدایا تو را شکر میکنم که باران تهمت و دروغ و ناسزا را علیه من سرازیر کردی تا در میان توفانهای وحشتناک ظلم و جهل و تهمت غوطه ور شوم و ناله حق طلبانه من در برابر غرش تندرهای دشمنان و بد خواهان محو و نابود گردد و در دامان عمیق و پر شکوه درد ، سر به گریبان فطرت خود فرو برم و درد و رنج علی (ع) را تا اعماق روحم احساس کنم . 

 

سینه مالامال درد است ای دریغا مرهمی

        جان ز تنهائی به جان آمد خدا را همدمی

 

بنابر این تا انسان درد نکشد ،غریب نمیشود و تا غریب نشود ،تنهائی را احساس نمیکند و تا تنها نشود ،خلوت انس با محبوب  هم نخواهد داشت .

اوج تنهائی ،خلوت است .

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم آبان 1386ساعت 19:14  توسط راوی دل | 

دوباره پلک دلم میپرد نشانه چیست؟

زمانه ظرف غمم شد بگو نشانه چیست؟

ز ماه و مهر ندیدم یکی مصدق وحی

تو گو سکوت زمینش که این نشانه چیست؟

صبا ز طرف عزیزی سمن به باغ انداخت

کمند غمزه شکن را به گل نشانه چیست؟

دلم به رسم شهادت پیشکش بر دوست

فکندن نفسی بر دلم نشانه چیست؟

من گدا هوس سرو قامتی کردم

کنایه های چمن را بگو نشانه چیست؟

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم آبان 1386ساعت 17:40  توسط راوی دل | 

سالهائیست که در فکر گناهم لیکن

ترس از بدنامی

ترس از دربدری

ترس از تنهائی

فکر را بی خبر از چشم ترم میشوید.

من و او مدتهاست دم در منتظر یک نیم نگاهیم به هم

 لیک تنها مانع بر سر دلدادگیم

عشق چون اوست که بسیار گرفتارم کرد.

عشق او

مهر او

 خنده او

گر یه او  

و من اکنون اینجا

 بر در دروازه شهر 

  به درون مینگرم.

همه جا پر ز عطر رخ یار است

همه جا سیرت اوست

 همه جا صحبت خوبی هایش .

او که چون مرد بلند است ز هر چه پست است

 او که چون کوه قوی النفس است

 او که چون اب زلال و پاک است

 او که همچون مجنون

در خم زلف خم اندر خم لیلای خود است .

من از این میترسم

                                قدرت آشفتن خاطر او نیست در طاقت من

و بدان میدانم

        یار او دوست دارد او را

                و در دروازه نیلوفریش

                        منتظر چشم به راهش ماند ه

گوئیا میشنوم

        که صدا میزند او را گهگاه

                که بیا محبوبم

                        بیش ازین طاقت ازار تو در کارم نیست

تا شهادت قدمی بیش نماندست بیا

                رو به ما کن         قدمی پیش بنه

                                                سر بلندم بنما با لبیک

گوئیا بانگ جرس میدهد اکنون پیغام

                دیگر از فکر مبرا گشتی

                        زان که ان کفتر جلدت    اشیان را جسته

                                رو به باغ ملکوت اورده

..........

سالها میگذرد

        و من اینجا ماندم

                کفتر جلدم لیک

                        زود پر زد     زودتر بالا رفت

حال گهگاه   ندا میدهد از اوج

                        بشکن این طاق نیلوفری کسری را

                                پر بکش تا ابدیت   بنگر بالا را

نگهی نیم نگاهی به نگاه ما کن        یار ما باش          ما را نپران

من نیز        ره مینمایم

                        میروم تا اوج

ارزو دارم روزی

        بالهایم پر از عطر شقایق باشد

                تا به ان اوج که رسیدم   همه را هدیه کنم

                        شاید انجا قدحی دیگر از جام پر اوازه کشم

                                        بشکنم این قفس و نغمه مستانه زنم

                       

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم آبان 1386ساعت 17:31  توسط راوی دل | 

       بنام خدا

از کودکی عادت کرده بودم با هر کسی تنها تر است بیشتر صحبت کنم . ابتدا با خود سرگرم گفتگو بودم ، روزها و شبها.زیرا احساس میکردم خود تنها ترینم . کمی که بزرگتر شدم مادرم گفت: خداوند تنها ترین موجود عالم است.از همان لحظه بود که با او خو گرفتم و با او صحبت کردم. در پنهان و اشکار.الان سالیانی است از اولین روز گفتگویمان می گذرد  و هنوز خدا تنها ترین است .

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم آبان 1386ساعت 21:56  توسط راوی دل | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره وبلاگ
نه در رفتن حرکت بود نه در ماندن سکون . شاخه ها را از ریشه جدائی نبود و باد سخن چین با برگها رازی چنان نگفت که بشاید.
آنکه دانست زبان بست آنکه میگفت ندانست.
چه غم آلوده شبی بود وان مسافر که در ان ظلمت خاموش گذشت و برانگیخت سگان را به صدای سم اسبش بر سنگ. که یکدم به خیالش گذرد که فرود آید شب را گوئی همه رویای تبی بود ،چه غم آلوده شبی بود.

نوشته های پیشین
مرداد 1388
فروردین 1388
آذر 1387
مهر 1387
شهریور 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
آرشیو موضوعی
شعرای من
درد دلام
فقط برای تو
پیوندها
برهان
راویان
دانشکده مجازی علوم و حدیث
زیر گنبد کبود
پیام کوتاه
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

طراح قالب

دیجیتال کیوان