تبليغاتX
فریاد سکوت
بنام خدا

تو کبوتر من بام

می پری از لب نا ارام

دل سر خورده من

مانده در حسرت یک جرعه سلام . .  .

تو کبوتر من باد

میکنی بال و پرت را ازاد

میپری از من و بر حنجره ام میماند

                                بغض نشکفته ای از یک فریاد . . .

تو کبوتر من تاک

تو دلت مست غرور

میپری سوی افق

پای من مانده ولی در دل خاک . . .

کاش می شد یک بار

        من به جای تو کبوتر بودم

گر چه میدانم تقدیر

سرنوشتم را اینگونه رقم میزد و بس

 

من کبوتر        

تو قفس . . .

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم آذر 1386ساعت 21:58  توسط راوی دل | 

تا حالا چیزی تو زندگیت یاد گرفتی؟

تا حالا اموخته های خودتو امتحان دادی؟

اره قاصدک. . .  تو مثل یه نقطه روشن تو زندگیم ، مثل یه استاد سختگیر تو این  جاده پیدا شدی و مثل زندگی اول امتحان گرفتی بعد درس دادی .

این اموخته ها برای تو نیست .  برای تکرار تو دل خودمه تا شاید بفهمم چی بلد نیستم.

اموخته ام که:

اموخته ام که وقتی عاشقم ،عشق در ظاهرم نیز نمایان میشود.

اموخته ام که عشق مرکب حرکت است نه مقصد حرکت.

اموخته ام که هیچ کس در نظر ما کامل نیست تا زمانی که عاشقش شویم.

اموخته ام که این عشق است که زخمها را شفا میدهد نه زمان.

اموخته ام که مهم نیست که کسی عاشق من باشد یا مرا دوست داشته باشد مهم این است که وقتی کسی مرا به یاد اورد با خود بگوید : او مرا دوست داشت.

اموخته ام که  در مقابل سختی ها صبور و در مقابل سر سخت ها مهربان باشم.

اموخته ام که عشق هدیه خداست که بی حساب به بندگانش داده پس بیحساب عاشق باشم.

اموخته ام که عشق تنها کالائی است در جهان که با بخشیدنش برای صاحبش فراوان میشود.

اموخته ام که بهترین کلاس درس دنیا ، خود زندگیست.

اموخته ام که تنها کسی که مرا در زندگی شاد میکند کسی است که به من میگوید : ( تو مرا شاد کرده ای )

اموخته ام که گاهی مهربان بودن بسیار مهمتر از دوست بودن است .

اموخته ام که مهم بودن خوب است ولی خوب بودن از ان مهمتر است.

اموخته ام که هرگز نباید به هدیه ای که از طرف کودکی داده میشود ، نه ، گفت.

اموخته ام که همیشه برای کسی که به هیچ عنوان قادر به کمک وی نیستم ، دعا کنم.

اموخته ام که مهم نیست زندگی تا چه حدی از ما جدی بودن را انتظار دارد ، بلکه همه ما احتیاج به دوستی داریم که لحظه ای با وی از جدی بودن به دور باشیم.

اموخته ام که گاهی تمام چیز هائی که یک شخص میخواهد ، فقط دستی است برای گرفتن دست او و قلبی است برای فهمیدن وی.

اموخته ام که تنها اتفاقات کوچک روزانه است که زندگی را تماشائی میکند.

اموخته ام که زیر پوست سخت همه افراد کسی وجود دارد که خوشحال شود و دوست داشته باشد که دوست داشته شود .

اموخته ام که خداوند همه چیز را در یک روز نیافرید ، چرا من به این بیاندیشم که میتوانم همه چیز را در یک روز بدست بیاورم.

اموخته ام که چشم پوشی از حقایق ، انها را تغیر نمیدهد.

اموخته ام که اسان ترین راه برای رشد این است که خود را بوسیله انسانهای باهوشتر از خود احاطه کنیم.

اموخته ام که سکوت ، نگاه و مرگ پرارزشترین هدیه و نعمت خدا به انسانهاست.

اموخته ام که وقتی با کسی روبرو میشوم ، انتظار لبخندی از سوی من را دارد.

اموخته ام که لبخند ارزانترین راهی است که میتوان با ان نگاه را وسعت بخشید.

اموخته ام که باد با چراغ خاموش کاری ندارد.

اموخته ام که همه میخواهند روی قله کوه زندگی کنند ، اما تمام شادیها و پیشرفت ها وقتی رخ میدهد که در حال بالا رفتن از کوه هستند.

اموخته ام که خوشبختی جستن ان است نه پیدا کردن ان.

اموخته ام که قطره دریاست اگر با دریاست.

اموخته ام که عرض زندگی مهمه نه طولش.

و اموخته ام که امتحان دادن اموخته ها از اموختنشون سخت تره. . . .

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم آذر 1386ساعت 21:18  توسط راوی دل | 

پا نهادیم به راهی که سر اغاز نداشت

رو به هر خانه که کردیم دری باز نداشت

زندگی شاخه گلی بود که در باغ شکفت

داستانش را هم جرات ابراز نداشت

باغ ما عمری با خاطره باران زیست

خبر از مرگ درختان سر افراز نداشت

کاش دستی به هواداری دل بر میخواست

عشق هم اینهمه میگفتند اعجاز نداشت

ارزو داشت دلم همسفر ابر شود

بال و پر داشت ولی فرصت پرواز نداشت

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم آذر 1386ساعت 23:49  توسط راوی دل | 

در سرزمین مادری احساس غربت میکنم

از کوچه های بیکسی دائم شکایت میکنم

از روزگار عاشقی به غشقهای اتشین

به ان همه مهر و وفا تنها نظارت میکنم

از زادگاه کودکی از خاطرات زندگی

تنها برای یک نفر یک لحظه صحبت میکنم

مهر و وفا بر من نشد کین گونه بیترس از کسی

مهر و وفا را با شما ناچار قسمت میکنم

گرد و غبار بیکسی بر برگهای اطلسی

بنشسته و من همچنان اصرار مهلت میکنم

گلبرگهای یاس را در گوشه خشک حیاط

در پیش پای افتاب تنها ضمانت میکنم

چشمان بیتابم یقین لب تشنه اشکند و من

در سرزمین مادری شاید رعایت میکنم

در زیر پای عابران دنبال رد یار خود

با لاله های واژگون اینک رقابت میکنم

حالا که یارم اینچنین ما را ز یادش برده است

با حاجی و با حاجیان هر دم رفاقت میکنم

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم آذر 1386ساعت 23:46  توسط راوی دل | 

-         که هستی؟

=  گمسده ای از دیار اشنا

-         چه میکنی؟

=  منتظرم

-         خسته نمیشوی ؟

=  تا وقتی می دانم هست نه

-         برای دیدنش چه کرده ای

=  صبرو انتظار

-         اگر با صبر می امد که انتظار معنا نداشت

=  پس چه کنم

-   خاموش باش . راه برو . بگذار به اندازه هر قدم او  تو نیز یک قدم به طرفش بروی. اینگونه راه را نصف خواهی کرد.

=  اخر با این پنجره و دیوار چه کنم ؟

-   تا وقتی نشسته ای هیچ نمیبینی . اما اگر بلند شوی ، میبینی. اگر پنجره را بگشائی عطر ان را حس میکنی و اگر ان طرفتر را ببینی و قدم برداری از در به سوی او راهی میشوی .

=  توشه راهم چه؟

-         هر انچه صبر کرده ای با خود بردار.

=  همین

-   اری . صبر توکل میاورد و توکل طلب و طلب راه مینماید و راه به مقصد میرساند و مقصد اوست که دوباره جامت را از بی صبری پر میکند.

...........

=  که هستی؟

-         مسافر

=  نمیبینی چند قدم انطرفتر ایستاده . دیگر راهی نیست

باید رفت.

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم آذر 1386ساعت 21:4  توسط راوی دل | 

خوشبحالت ائینه

چه اسوده تاب می اوری دیدار من را در خود که نمی شکنی

اما من هر بار از شرم نگاه او به تو نیز خیره نمیشوم!!!

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم آذر 1386ساعت 20:40  توسط راوی دل | 

امشب سبوی صبرم از دست دل افتاد و بی مهابا فریاد شکستن سر داد .دیگر طاقت سکوت ندارم

کلامی میخواهم لایق فریاد ... چه ..... در این سالها ان را نیافتم.

بار الهی !  در دیاری که زندگان چون مردگان گذشته اند اما فریادشان راز زندگیشان را به حراج نشانده من، تنها با سکوت خویش به دنبال تو میگردم . ارام اما پر تلاطم  از کوی تو میگذرم .

اما افسوس که سالیانی ست با تو بی توام. در تو به جستجوی توام و با خود گم شده از خویشم .

بار الهی ! از خود بیزارم . از بودن با خویش هراسانم و از ادامه این راه با خود شرمگینم.

الهی! صد بار توبه کردم و اشک ریختم ، یاری طلبیدم و عهد شکستم و تو باز هم بر من وفا کردی و پیمان گرفتی.

الهی ! بار ها از روی نخوت و تنبلی ره عناد گرفتم و خود را به نادانی زدم و باز صدایم کردی.

الهی ! هر چه گفتی و امر کردی سر پیچاندم و هر چه از ان اعراض کردی به ان روی اوردم.

خدایا! مرا در وادی احساس سر گردان رها نکن که بی تو از مرده نیز مرده ترم.

خدایا چه کنم که لایق تو گردم . دیگر برای خود راه نجاتی نمیابم ، مگر تو کمکم کنی . انچنان در وادی حیرانی و سرگردانی افتاده ام که اگر تو به دادم نرسی هیچ نجات دهنده ای نمیابم.

من دیگر هیچ هم نیستم . هر روز از تو دورتر و از خود گمتر میگردم

چه کنم؟!!!

ایا در این بیغوله ارامگاهی به درازای قامتم و به بلندای افکارم نیست ؟

خدایا نجاتم بخش قبل از انکه نابودیم بندگان عزیزت را دامن گیرد.

هر گاه با خود خلوت میکنم در ان فقط با تو سخن میگویم و به تو میاندیشم و .... با تو هستم.

خدایا! در برزخ اوفتاده ام و تقاضای تکلیف دارم . غافل از انکه دیگر جسمی ندارم برای  عمل . خدایا در این بحبوحه نیستی تو تمام هستم باش که سخت تنهایم.

الهی! ان حکمت گمشده را میطلبم و در خلوت و جلوت با تو هستم .

الهی ! پناهم باش که بی پناهم .

دستگیرم باش که مستمندم   . 

همراهم باش که تنهایم .

 خدایم باش که بنده ام.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم آذر 1386ساعت 20:39  توسط راوی دل | 

با سلامی میکنم این احساس زخمی را

مهربان بی من

خیالت سبز

روزگارت خوش

نگاهت اسمان باشد

باز هم بی شکوه و ناله از تو میخواهم بگوئی

حال شب خوب است؟!!!

ماه قلبت با ستاره اشتی کرده

از کبوتر ها خبر داری؟

من شنیدم مهربانی باز بیمار است !!!

گونه احساس تب دار است

لحظه های خاطره تنها ترینند

راستی !   یک قاصدک میگفت :

بی وفائی مدتی در خانه ات مانده

روز و شب سر گرم او هستی

با خودم گفتم حقیقت نیست

تا که ناگه یک شب ابری

زیر باران دل تنگم

قاصدک امد

با تمسخر گفت:

پیغامی رسید از او؟

ناگهان بغضم به حرف امد

قاصدک از اه من لرزید

. . .

بگذریم از این حکایت ها

خسته از این حرفها هستی

قصه دلتنگی من هم که بی پایان و طولانیست.

راستی اگر یک روز ائینه ای دیدی ترک خورده

حال قلبم را بپرس از او

خوب میداند لحظه طغیان احساس است

نامه من رو به پایان است

مهربان من خداحافظ . . .

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم آذر 1386ساعت 20:36  توسط راوی دل | 

میترسم

امشب از خواب خویش سخت هراسانم. میترسم خواب چشمانم را به عریانی خویش بگشاید و من فردا همچنان شرمنده مستی و غفلت خویش باشم .

براستی اگر امشب نیز غفلت کنم فردا خود را دار خواهم زد.

نهایت کسی باید این کار را به اتمام رساند . و چه زیباست که انسانی با دست خویش جهل خود را رجم زند.

بار الهی! نیلوفر عمر خواست اما از گناهش نکاست.

بار الهی! شمشیر قلم هر روز از زبان سرخم انتقام میکشد اما باز فردا هنوز غافلم.

از غفلت خویش هراسانم و از فردای خود نگران.

تو گوئی افریده ای بی مصرف که چونان غفلت و جهل بر او چیره شده که دست از طلب شسته از خود نیز خسته شده ام.

بار الهی! غفلت از من بتی ساخته ، معبود خویش.

فردا اگر بت شکن نباشم خود میشکنم . پس تبری ده تا با این دستان ناتوان خویش خود را نجات بخشم . که اگر تو دستم نگیری از پای میافتم .

الهی ! عبدی بودم سرکش . هر انچه مهارم زدی گسستم و هر انچه صدایم کردی رم کردم .دیگر از خود بیزارم اما به رحمت تو امیدوار

اگر نجاتم بخشی لطفی شایسته منت بر من نهادی و اگر هلاکم کنی عدلی شایسته عدالت خویش گزاردی.

بر من کرم نما قبل از انکه عدلت مرا از خود فارغ کند.

فرصتهایم را به پشیزی ناچیز شمردم . بارها فرصت طلبیدم و هدر دادم که اگر تو راه استفاده از فرصت را نشانم ندهی چگونه با او همراه شوم.

پروردگارا شیطان به جانم اویخته و از هر سو ندای نصر سر میدهد.

خدایا به تو توکل میکنم : و ما رمیت اذ رمیت . و تیر میاندازم که شیطان خویش را نابود سازم

چه میدانم شاید تیر به خود نیز بزنم

خدایا ! انچنان عزیزی و من انچنان پستم که هر انچه با من کنی لایق انم  

از کم لیاقتی خود به تو شکوه اوردم که مرا لایق تر کنی . چه، هر چه بیشتر از تو بخواهم اگر لایقش نباشم به ان نمیرسم.

خدایا میدانم که کوچکتر از تمام انچه به من دادی هستم اما مرا ان ده که ان به.

پروردگارا کریم به لعیم میبخشد و افریدگار به افریده . به حق انروز که مرا افریدی تو را قسم میدهم و به حق بهترین بندگانت که به اخرینشان گواه دادم مرا رستگار نما که سخت محتاج انم .

مرا انگونه تربیت کن که باید شوم نه انچنان که هستم .

خدایا! مرا لحظه ای رها نکن

پروردگارا به حق مادرم زهرا(ص):

                        الهی لا تکلنی الا نفسی طرفه عینی ابدا

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم آذر 1386ساعت 20:34  توسط راوی دل | 

دلم با اسمان عشق مال تو باشد

نگاه سر بریزت مال من باشد

کبوتر با دو نقطه اشیان تو

تماشای پریدن با نگاه تو ....

 

. . .

 

عزیزم خوش پریدی

سرت کج کن

ببین گل جا نمانده

قاصدک اینجاست؟

تو حتی یک نگه

با ما سر یاری نداری

اسمانت را من

من؟ بگو! من کرده ام ابری؟

کجای این دولت فرزانگی دیدی

سبو از دست شاهد یار را از کهکشان خواهند؟

من اینجا می ز مسجد

از شبستان ساقی اوردم

بخوان مطرب

بگو ساقی

بزن نی

دم نزن مخبر

دگر من  غصه ها را یک به یک

حلال اوردم

دلت خوش

روزگارت سبز

جامهایت هر دم از باده

پر از می باد

دگر با ما سر یاری نداری

خود بگو زین سعی ها

منبر کجا و خطبه خوان تا نا کجا اورده ام!!!

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم آذر 1386ساعت 20:32  توسط راوی دل | 

و در ان نیم نگاه

بر سر شاخه احساس تکانی افتاد

                                و در ان تنگ غروب

                                                جام تنهائی دل

بر سر دیوار گله امد و مردانه شکست.

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم آذر 1386ساعت 21:17  توسط راوی دل | 

خیلی قشنگه که ادم صیاد جمعه ها باشه .اصلا قشنگه که ادم صیاد باشه . ولی من دلم میخواد صید باشم . یه صیدی که دنبال صیاد یک هفته رو منتظر میمونه تا صیاد اونو شکار کنه . روز جمعه هم اینقدر تلاش میکنه تا صیاد متوجه اون بشه .

اما من میدونم که هیچ تلاشی نمیکنم .

من هر روز صبح تا شب ته دریا میخوابم و بعدشم امیدوارم که اون منو با خودش ببره . این خنده داره مگه نه؟

دلم از هر چی غم و غصه بودنه گرفته

نفسام سخت میاد حالم از عشق تو گرفته

غروبا جمعه که میشه کنار ساحل دریا

میبینم حال تموم ماهیا خیلی گرفته

دریا تو نگاه ماهی مثل یه تنگ تو صحرا

ماهیه کوچیک و تنها خواب موجا رو گرفته

ماهی با دل کوچیکش میدونه دریا کوچیکه

هی همش منتظر تا ماهیگیر اونو بگیره

غروب جمعه شد و باز ماهی گیر دامشو جمع کرد

دعای اخر صیاد دل ماهیا رو وا کرد

+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم آذر 1386ساعت 18:32  توسط راوی دل | 

دلم تنگ است

دلم اینبار تنها نیست

دلم تا بیکران پیداست

دلم شاید زمین خورده

و شاید سخت اشفته

دلم جائی گره خورده!!!!

بگو اینبار همبازی دیروزم!

کدام ارام ، خوابت را چنین اشفت؟

من و این دل هنوزم بی غم و سردیم

                دلم میترسد از این راه برگردیم

همه اینجا پر از شعرند

                همه شاعر          همه تنها

ولی تنهائی انها گلویم را چه بی پندار می خواند

به خواندن شعری از دفتر

که کو دفتر ؟؟؟

همان یار وفادار و صبورم

وه کدامین صبر؟

ان صبری که از درویش یادم هست با من بود

دلم درویش را میخواست

چرا تنهای تنهایم ؟

چرا درویش با من نیست؟

تو میدانی که  درویش دل من کیست؟

واکنون چون شروعی یاد او در قلب من اینک تنین یابد

چرا من بی غم و شادم؟

چرا اینبار من سردم؟

بگو درویش یادت هست؟؟؟

چو میگفتی : دل درویش با او هست.

و با من بود

پیدا ان همه زیبائی دنیا

چرا درویش خوابم را نمیجوئی؟

چرا با من دگر حرف نگاه او نمیگوئی؟

تو که هر روز با اوئی

تو که از جور این مردم و از داد زمان سردی و بی علت تو میگردی

به یادم هست کودک بودم اما خوب دانستم که او مرده

همیشه گفتم :   

از این اشکها چیزی نمی اید به دستی که به دست توست.

                        ..........................

تو میدانی دلم تنها چرا مانده؟

تو میدانی کدام اشوب جمع ما زهم بگسست؟

تو میدانی؟

چرا میدانی و چیزی نمیگوئی؟

ببین هر روز دلتنگم

ببین هر روز میخندم

ببین هر روز با تو از تو میگویم

چرا اینجائی و چیزی نمیبینی؟

تو میبینی اری باز میبینی

ولی عیبی ندارد باز ساکت شو

من اینجا از تو میگویم

چرا اینها تو را یکبار حتی مدتی اندک نمیبینند؟

چرا وقتی که قاب عکس تو از روی هر دیوار میافتد ، تو میبینی و ساکت ولی چیزی نمیگوئی؟

دلم خسته شدی؟

اما یاد تو باشد سوالاتی که پرسیدم جوابش را ندادی!!!

وباز این دل برایت باز هم تنگ است

دلم تنگ تو و تنگ دلی تنگ است

دلم اینجا خدا حافظ برای تو کمی تنگ است

اما نه

خداحافظ قشنگ است و به یادم باش بیرنگ است

ولی یاد تو باشد

 این دلم همواره دلتنگ است

دل تنگ است....

+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم آذر 1386ساعت 18:29  توسط راوی دل | 
سلام

سلام به توئی که تو شهر دل من رد پائی از خودتو میزنی .باید بدونی همه حرفای این وب مال دلمه و من دوستشون دارم

تو این وب از کسی شعری ننوشتم

فقط گاهی چون کم میارم حرفی از اونائی که حرفاشون حرف بوده رو میارم تا شاید از سکوت در بیام.

اگه هر جائی دیدی حرفام  بوی نپختگی میده به خاطر اینه که مال خودمه

 

+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم آذر 1386ساعت 18:9  توسط راوی دل | 

یکی بود یکی نبود جز یه دل شکسته

یه دل پرنده که یکی پراشو بسته

یکی بود یکی نبود که بعده ها نوشتند

دل پر زدن نداشت اون دل پیر و خسته

یه جائی تو شهر مهتابی و مه گرفته

توی کنج سینه ای که هیچکسی نرفته

یه کسی با دل خونش داره داد میزنه

تو رو لایق نمیدونه ، کسی بت نگفته؟؟؟

گله دارم ای خدا تو جای حق نشستی

تو که هر لحظه کنارمی همیشه هستی!

دلمو بگیر تو دستت واسه چی میترسی؟

اره داغه ، داره میسوزه، لباتو بستی؟

چرا ساکتی خدا ، دیگه منو نمیخوای؟

دیگه راوی بده شد! دیگه اونو نمیپای

تو که میگفتی همیشه دستتو میگیرم

بده دستتو خدا دیگه میخوام بمیرم

یکی بود اما نبود اینجا خودش میدونه

تو گلوم بغضه ،دلم منتظر بهونه

واسه چی معلما یه چیزیو نمیگند:

(هر کی عشقو مینویسه بایدم بخونه)

حرفای توی دلم به لب نمیشه جاری

همیشه که حرفی نیست برای موندگاری

                                                         ادامه دارد........

+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم آذر 1386ساعت 16:0  توسط راوی دل | 
   

Image

 

 

 

 

 

 

گوش کن افسانه مهر و محبت جنگ و خون

 گوش کن تفسیرهای عشق و میثاق و جنون

 

 گوش کن کی در نماز امد خم ابرو به یاد

گوش کن کی بود جنگی بر سر راه معاد

 

آری از ان روزها دارم برایت حرفها

گوش کن افسانه ام دارد برایت صرفها 

 

حرف من حرف هزاران پاک روی دوش پول

حرف ،حرف ان جوانانی است کز ذلت ملول

 

 سالها خون و تهاجم سالها فقر و ضرر

سالها اندیشه رفت و ساعتی هم یک پدر 

 

سالها رفت و پس از مرگش به دنبال چرا

انقدر گشتیم تا حس شد تمام دردها

 

آه از دنیا بریدیم و به کوهستان زدیم

یک بیابان یک افق دریا به نخلستان زدیم

 

شعر ها رنگ جدید سرخ در دفتر گرفت

راهبر هوشی به ما داد و زما ساغر گرفت

 

 کفش ها کندیم و در خاک گلستان پا زدیم

از قفس راندیم روح و ننگ بر دنیا زدیم

 

گوشه سنگر هنوزم دلربائی میکند

عکس بابای شهیدان خود نمائی میکند

 

آخ بابا ارزویم هم پیالت بودن است

ارزوی ما شبی را توی سنگر ماندن است

 

 وای تشیع جنازه وای ضجه روی خاک

میشود یادم نماند نخلهای سر فداک 

 

غصه ام اینست دنیا دلربائی میکند

ذهن ما را از افق گاهی هوائی میکند

 

 کاش میشد کاش میشد قصه ها باور شود

دختر اسطوره هامان زودتر مادر شود

 

 

+ نوشته شده در  جمعه نهم آذر 1386ساعت 20:25  توسط راوی دل | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره وبلاگ
نه در رفتن حرکت بود نه در ماندن سکون . شاخه ها را از ریشه جدائی نبود و باد سخن چین با برگها رازی چنان نگفت که بشاید.
آنکه دانست زبان بست آنکه میگفت ندانست.
چه غم آلوده شبی بود وان مسافر که در ان ظلمت خاموش گذشت و برانگیخت سگان را به صدای سم اسبش بر سنگ. که یکدم به خیالش گذرد که فرود آید شب را گوئی همه رویای تبی بود ،چه غم آلوده شبی بود.

نوشته های پیشین
مرداد 1388
فروردین 1388
آذر 1387
مهر 1387
شهریور 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
آرشیو موضوعی
شعرای من
درد دلام
فقط برای تو
پیوندها
برهان
راویان
دانشکده مجازی علوم و حدیث
زیر گنبد کبود
پیام کوتاه
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

طراح قالب

دیجیتال کیوان