![]() |
![]() |
|
| بنام خدا |
|
بخوان ما را منم پروردگارت خالقت از ذره ای ناچیز صدایم کن مرا اموزگار قادر خود را قلم را، علم را ،من هدیه ات کردم بخوان ما را منم معشوق زیبایت منم نزدیکتر از تو به تو اینک صدایم کن رها کن غیر ما را سوی ما باز آ منم پروردگار پاک بی همتا منم زیبا که زیبا بنده ام را دوست میدارم تو بگشا گوش دل پروردگارت با تو میگوید تو را در بیکران دنیای تنهایان رهایت من نخواهم کرد بساط روزی خود را به من بسپار رها کن غصه ی یک لقمه نان و اب فردا را تو راه بندگی طی کن عزیزا من خدائی خوب میدانم تو دعوت کن مرا بر خود به اشکی یا ندائی میهمانم کن که من چشمان اشک الوده ات را دوست میدارم طلب کن خالق خود را بجو ما را تو خواهی یافت که عاشق میشوی بر ما و عاشق می شوم بر تو که وصل عاشق و معشوق هم ، اهسته میگویم: خدائی عالمی دارد قسم بر عاشقان پاک با ایمان قسم بر اسبهای خفته در میدان تو را در بهترین اوقات اوردم قسم بر عصر روشن تکیه کن بر من قسم بر روز هنگامی که عالم را بگیرد نور قسم بر اختران روشن اما دور رهایت من نخواهم کرد بخوان ما را که میگوید که تو خواندن نمیدانی؟ تو بگشا لب تو به غیر از ما خدای دیگری داری؟ رها کن غیر ما را اشتی کن با خدای خود تو غیر از ما چه میجوئی؟ تو با هر کس به غیر از ما چه میگوئی؟ و تو بی من چه داری؟ هیچ!!! بگو با من چه کم داری عزیزم ؟ هیچ!!! هزاران کهکشان و کوه و دریا را خورشید و گیاهان ، نور و هستی را برای جلوه ی خود افریدم من ولی وقتی تو را من افریدم بر خودم احسنت میگفتم توئی زیباتر از خورشید زیبایم توئی والاترین مهمان دنیایم که دنیا بی تو، چیزی چو تو را، کم داشت تو ای محبوب ترین مهمان دنیایم نمیخوانی چرا ما را؟!!! مگر ایا کسی هم با خدایش قهر میباشد؟؟ هزاران توبه ات را گر چه بشکستی ببینم ، من تو را از درگهم راندم؟ اگر در روزگار سختیت خواندی مرا اما به روز شادیت یک لحظه هم یادم نمیکردی به رویت بنده من هیچ اورده ام ؟؟ که میترساندت از من ؟؟ رها کن ان خدای دور ان نامهربان معبود ان مخلوق خود را این منم پروردگار مهربانت ، خالقت اینک صدایم کن مرا با قطره اشکی به پیش اور دو دست خالی خود را با زبان بسته ات کاری ندارم لیک غوغای دل بشکسته ات را من شنیدم غریب این زمین خاکیم! ایا عزیزم حاجتی داری؟ تو ای از ما کنون برگشته ای اما کلام اشتی را تو نمیدانی؟ ببینم چشم های خیست ایا گفته ای دارند؟ بخوان ما را بگردان قبله ات را سوی ما اینک وضوئی کن خجالت میکشی از من؟ بگو ،جز من کسی دیگر نمیفهمد به نجوائی صدایم کن بدان اغوش من باز است برای درک اغوشم شروع کن یک قدم با تو تمام گامهای مانده اش با من |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و چهارم دی 1386ساعت 1:43 توسط راوی دل |
|
|
شعر میخواهد دلت پس گوش کن جام تلخ غصه هایم نوش کن شعر میخواهی بیا با من سفر با منی چون ، ترک هر اغوش کن خوب میدانی چه میگوید دلم قصه های من از اول اشناست پس میان حرفهایم در دلت تک به تک بشمار هر کس بی وفاست گوش کن اینبار حرفی میزنم کز تمام اسمان ابری تر است کوته است این قصه اما میشود میتوان فهمید حرف اخر است چیست این افسانه عشق دروغ تا به کی باید بسوزد سینه ها کیست پایان بخش این کفر بزرگ کو محمد کو خلیل کینه ها ؟ با توام پروردگار خواب ها هر چه گفتم حرف خود را میزنی دیده ام با چشمهایم درد ها میتوانی با کلامی بشکنی؟ باز اری این منم پر روترین خلقتی از لطف هایت خشمگین ان قلم در دست پوشیده زره عجز دیدی شکوه هایم هم ببین یاد داری ان شب پائیز را خواستم ، دادی ، گرفتم پس چرا؟ اول این اشنائی سخت شد خالیند این دستهای بی صدا من گناهم چیست بی هم صحبتی تو خودت گفتی نگو این راز را تو خودت گفتی نگو با هر کسی شوق دیدن قصه پرواز را من چه کردم میله ها پاداشم است؟ فکر کردی درد تنهائی کم است؟ گاه میاندیشم اینجا در قفس از ازل کار خدا هم ماتم است |
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و یکم دی 1386ساعت 21:49 توسط راوی دل |
|
|
چه شد به کوچه دلم چنان سروده سر زدی؟ دوباره ماه عشق شد ،چو عاشقی قدم زدی چه شد که ظرف جان من دوباره لایق تو شد؟ به کوره راه عاشقی شکسته شد ، شرر زدی؟ چه شد که ساز نا خلف به گوش تو خلف شده؟ به میهمانی دلم به نینوا ، نوا زدی چه شد که در میان شب طلوع جان من شدی؟ چو ماه قرص چهارده ، به اسمان سرک زدی چه شد که صفحه دلم به نام تو گشوده شد؟ چه شد به دستخط خود به نام من قلم زدی؟ چه شد سبوی قاعده به دست تو شکسته شد؟ دوباره منطق دلم ، به فلسفه قلم زدی سلام بی صدای من کنون به راه مانده ات بیا در این محرمت بگو چه شد که ، سر زدی؟ |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه هفدهم دی 1386ساعت 21:38 توسط راوی دل |
|
|
اسمون دلش گرفته یکی حالشو گرفته میدونم یه بت پرسته که نفسهاشو گرفته یه دروغائی رو گفته که اگه نوشتنی بود مینوشتم ولی انگار اسمون ازش رضا بود به تو گفتم بی بهونه بگو یاد کی میمونه همه شعرای غریبی بعد مرگش توی خونه گفتم از صداقتامون ننوشتم که دروغا بین حرفای یه عابر بسوزن مثل چراغا تو ولی ساکتی امشب حتی از من گله داری نمیخواستی من بخونم تا بدونند منو داری؟ گفتی احساس تنفر میدونی چقدر غریبه من میخوام بگم قناری بعد مرگشم نجیبه گفتی از من به خیالت یه پلی بزن به طول ساقه گل محبت تا منم بگم قبوله اما وقتی نمیخندی با تو گم شدم چه سخته میدونی عمر یه گلدون کمتر از خواب درخته راوی امشب نمیتونه مثل همیشه بخونه اخه بغض یه غروبو کسی مثل تو میدونه |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه چهارم دی 1386ساعت 23:8 توسط راوی دل |
|
|
گفتم که چه شد شیشه دل؟ گفت : شکستم گفتم که چرا ؟ خنده زنان گفت که : مستم گفتم که مرو از نظرم ، گفت که: بس کن !!! (بس نیست که در سینه تنگ تو نشستم؟) |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه چهارم دی 1386ساعت 19:22 توسط راوی دل |
|
|
رفت تنها اشنای بخت من رفت و با غمها مرا تنها گذاشت چون نسیم گرد از من میگریخت اهوانه سر به صحرا ها گذاشت * * * ماه را گفتم که ماه من کجاست گفت هر شب روی تا روی من است . . . ادامه دارد . . . |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه سوم دی 1386ساعت 23:16 توسط راوی دل |
|
|
من تو را برای شعر برنمیگزینم شعر مرا برای تو بر گزیده است در هوشیاری به سراغت نمیایم هر بار از سوزش سر انگشتانم در میابم که باز نام تو را نوشته ام . . . |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه سوم دی 1386ساعت 22:48 توسط راوی دل |
|
|
روزها بود که دل در گرو یاری بود دل سودا زده ام در هوس کاری بود روزها رفت و زبان قدرت گفتار نداشت جرات گفتن ان عشق به ان یار نداشت روزها رفت و دلم تنگ تر از دیروز است دل اندوه نشین سخت شرر افروز است روزها در غم شامم به سیاهی خفتند خوابهای خوشم از رنج تو می اشفتند روزها عاقبت ترس نگاهت بودند همه اجزا به تکاپوی پناهت بودند روزها چشم من از چهر تو صورت می بافت قلبم از خویش و ازین ترس کدورت می یافت روزها دیده تو چشم ز دیدارم بست ره امید به جان و دل بیمارم بست روزها اشک مرا کس به پشیزی نخرید دل سوزان مرا اشک عزیزی نخرید روزها ائینه ها قامت دلدار نمود در و دیوار به من خاطره یار نمود روزها خستگی ام عادت هر روزی شد روز تکراری من لنگه دیروزی شد روزها اشتی دست مرا یار نشد سکه ام سکه پر رونق بازار نشد روزها بیکسی و دلهره و تنهائی روزها حسرت اندوه شرر و شیدائی روزها از تب تو گرم تر از خورشیدم شب چو استاره بیدار دل ناهیدم روزهای تو اگر باز براید نفسی شب اسیر دل ازرده به کنج قفسی روزها میگذرد قاصدک ای تازه بهار ای صبا، نکهتی از کوی فلانی به من ار! |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه سوم دی 1386ساعت 22:44 توسط راوی دل |
|
|
ساقی امشب خشمگین شد از جفا جامم شکست ارزوی شور و حال عیش در کامم شکست پیش هر کس کاسه بردم چون حباب از تشنگی همچو دریا با همه دارندگی جامم شکست تا شدم رسوا دگر از نام و ننگم عار نیست ننگ در گوش جهان اوازه نامم شکست از پریشانی چرا بر خود نپیچم همچو موی من که اغازم سیاهی بود انجامم شکست بسکه سنگین بود بار ارزو بر دوش دل زیر بار ارزوها پشت ارامم شکست تا شدم چون ماه بزم افروز شام اسمان هر سحر از چشمها افکند و هر شامم شکست ساغر هستی بدست ساقی دیوانه بود خواستم یک جرعه از جامش بیاشامم شکست |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه دوم دی 1386ساعت 23:21 توسط راوی دل |
|
|
کاش بودی تا دلم تنها نبود تا اسیر غصه فردا نبود کاش بودی تا فقط باور کنی بی تو هرگز زندگی زیبا نبود کاش بودی قاصدک کاش میماندی و مرا اینگونه با امدن اولین نسیم رها نمیکردی میدونی قاصدک : نیلوفر تنها گلیه که برای زنده موندن باید دوره یه گل بپیچه . . . . ای کاش اجازه میدادی نیلوفر تو باشم خدایا ! این چه امتحانی است ؟ ان از امتحان طلب ! ان هم از امتحان رضا ! اینهم از تسلیم !!! دیدی گفتم همیشه نباید تسلیم معشوق بود گوئی معشوق نیز گاهی قصد جدال دارد . و میطلبد این گستاخی کودکانه را . . . اول این قصه به خود گفتم : که خدایا اینبار دلم چه بی تاب است کدام زلزله ای امده به افکارم؟ چه شد که مرغ دلم بیخبر به بام پرید؟ چه شد که به شاهین دل نگاه نکرد؟ و بعد از این همه منطق چرا به فلسفه عشق روی اورده؟ و این چرائی بی اعتبار چه زود گذشت . . . . بگو تو قاصدکم چه بی صدا رفتی؟ و جای گذاستیم کنار غزلهای نا مهربان دلم دیگر نمیگذرم دیگر ازین مقوله هستی نمیگذرم دیگر نمیگذرم * * * گفتمش دل می خری؟! پرسید چند؟ گفتمش دل مال تو ، تنها بخند خنده کرد و دل ز دستانم ربود تا به خود باز امدم او رفته بود دل ز دستش روی خاک اوفتاده بود جای پایش روی دل جا مانده بود |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه دوم دی 1386ساعت 20:52 توسط راوی دل |
|
|
به نام خدا باز هم با سلامی میکنم اغاز
پا نهادیم به راهی که فقط راه نبود سفر تازه ما منتظر سفره نبود دل به هر کس نسپردیم و به او دل دادیم زین جهت جکم به دلداریمان باطل بود اول قصه دلم شوق به حرمان میکرد تا که ناگه برسیدیم و خدا انجا بود سر فکندم به درون چون به دلم او دیدم وای جز این من و دل کس به در خانه نبود خواستم دل به برون افکنم و شکوه کنم دل طلب کرد ولی مشتری اش عقل نبود الغرض صحبت من با دل خود افزون گشت زین دو صد پرده که گفتیم کس اگاه نبود . . . نمیدونم چی شد طلبید . ولی رفتم . نه با پای خودم ، با پای دلم رفتم خیلیی که ادم بدی باشی ، بدم حرف بزنی اما بازم صاحب خونه دعوتت بکنه. اونم به چه جشنی . یادمه دفعه پیش که برمیگشتم می گفتم: اه در شهر شما یاری نبود غصه هایم را خریداری نبود خسته ام از قصه های شومتان خسته از همدردی مسمومتان هیچکس چشمی برایم تر نکرد هیچکس یک روز با من سر نکرد هیچکس از حال من پرسید نه هیچکس اندوه من را دید نه عشق اگر این است مرتد میشوم خوب اگر این است من بد میشوم درد می بارد چو لب تر میکنم قصه ام شوم است باور میکنم بعد از این با بی کسی خو میکنم هر چه در دل داشتم رو میکنم اه ! نمیدونم چرا با این زبون سرخ بازم اونا سر سبزم و دعوت کردند. نمیدونم چرا دوباره منو صدا کردند. اما میدونم از اون برگشتن تا این رفتن همشون با من بودند و اونا بودند که فریادمو تو این سفر تو گلوم شکستند و . . . . به قول حاج حسین این دعوته نه قسمت. اما دعوت از من ؟ از من . . . . این بارم صاحب خونه ها جلوتر از مهموناشون خودشونو جلوی در رسونده بودند تا خوش امد بگند. وای که چه شور و حالی داشت . فریاد ، اشک ، بغض ، فریاد . . . پر شدم و خالی شدم . سوختم و ساخته شدم . استادی میگفت تا ظرف دلتو اب نکنی و اونو تو قالب بزرگتری نریزی بزرگ نمیشی. راستی که بغضی وقتا این ظرف چقدر برام کوچیک میشه و اگر نبود . . .. چیزی ندارم بگم جز 31 نفر میزبان روی دستای مهربون میهمانانشون بدرقه شدند تا نشون بدند هنوزم راه و رسم مهمون نوازی رو بلدند . جان دل کندن نداشتم . خزون خزون خودمو به سه راه عاشقی رسوندم . همونجا که حاج حسین همیشه توش بال بال میزنه . رفتم تو گودال تازه خاکش طوفانی شده بود . یهو یه چیزی تو دلم داد زد : من جا موندم . . . . بگذریم . . . . اما چه عرفه ای بود این عرفه!!! بین عرفه در عرفات امده قاصدکی بهر نماز امده نقطه روشن به تجلی نشست بین که قمر بهر طلوع امده زائر گمگشته منم ره کجاست همسفری بهر سفر امده زین ره زیبا همه را دیده ام بین که دو عینم به کلام امده کاش نمازم خم ابرو شود خم شکنی بهر بتم امده یار بیابانی من گو چه شد خواسته ام در طلبت امده هر که ازین ره به خرابات شد در جهت روی شما امده روی نما ، ناز مکن ، جلوه کن این عرفه در عرفات امده
و باز هم پایان عرفه ای دیگر (کاش معشوقه ز عاشق طلب جان میکرد تا که هر بی سر و پائی نزند لاف دروغ) اومدم ولی بر نگشتم نرفته بودم که برگزدم اما نگرانم . ای کاش قاصدکی از دلم برام خبر بیاره . . .
روزی دیگر سفری دیگر دعوتی دیگر . قرار نبود بریم ولی رفتیم مگه میشه تا اینجا اومد و . . . . اخه ما تموم راهو به عشق لمس خاک اونجا زی کردیم به عشق فاخلع نعلیک
میروم و میایستم ، میگویم و ساکتم ، میخندم اما گریانم. این چه حسی است ؟ کاش تمام روز ها اینگونه بودم . بیخود از خود . خالی تهی سبک بی ادعا هیچ . . . بغضی گلویم را در طول راه میفشرد . گفتم چه خوب خالی میشوم . اما تا رسیدم نبود . پر شدم . . . حاج حسین میگفت اینجا کسی خالی نمیشه همه میاند که پر شند . همه چیزی میگیرند و بر میگردند تازه ! الان جنون دارید . چیزی نمی فهمید . وقتی رفتید وقتی هر کس به خونه دل خودش برگشت تازه میفهمه چی گرفته . وای . . . وای به حال اونی که وقتی کوله شو باز میکنه هیچی نبینه.
ارام و قرار نداشتم . همه جا را گشتم . راه رفتم . هروله کردم . دویدم . ایستادم . گوئی چیزی گم کرده ام . کسی از من پرسید : دنبال چه میگردی یا کجا؟ نگاهش کردم . گلوله ای گرم بر گونه های سردم نشست . همه جا را یکباره دریا دیدم . غرق شدم . . . وقتی چشمانم را گشودم تنها بودم . سجده کنان بر روی خاک . مشتهایم گره شده بود و فرو رفته بود در ان خاک . مشت گشودم . . . ای وای قاصدک . . .تو باز هم که اینجائی . . . اینبار برایم چه اوردی؟ فکر کردم نیستی یا گم شده ای . اما چه خوب داشتم میترسیدم چه خوب که مرا تنها نگذاشتی . . .
بگذریم . . . .
دیدی ای دل ؟ دیدی چه زود تمام شد ؟ انگار نیامده ای . انگار رفته ای و بعد از خود رسیده ای ! اه !!! اری! عرفه را در عرفاتی بس غریب سر کردم . انجا که غربت بوی عشق میداد و عشق رنگ جنون . این عرفه نیز گذشت غریب تر از همیشه و البته زودتر . تا به خود باز امدم او رفته بود و من در حسرتش . . . . گویند روزی لیلی کمی از موی دوستدارانش را طلبید . تمام جوانان شهر جز مجنون کمی از موی خود بریدند و به نشان دلدادگی به لیلی پیشکش کردند . جوانان به شماتت مجنون برخاستند که ای لاف زن عاشق نام چرا از خود کمی برای معشوقت نمیگذری؟ مجنون قاصدی طلبید . گفت : به لیلی بگو : من جز لیلی نیستم . هر چه نظر کردم جز تو در خویش نیافتم . اگر میطلبی کمی از خودت برایت بفرستم . این را قاصدکی انجا گفت . دیدم چه راست میگوید . . . .. بگذریم . . . اری اهسته بگذریم از تمام راه ها بگذریم دوباره دست میگشایم به تو خیره میشوم من سوغات اوردم قاصدکی برای . . . .. |
|
+ نوشته شده در
شنبه یکم دی 1386ساعت 15:7 توسط راوی دل |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
نه در رفتن حرکت بود نه در ماندن سکون . شاخه ها را از ریشه جدائی نبود و باد سخن چین با برگها رازی چنان نگفت که بشاید.
آنکه دانست زبان بست آنکه میگفت ندانست. چه غم آلوده شبی بود وان مسافر که در ان ظلمت خاموش گذشت و برانگیخت سگان را به صدای سم اسبش بر سنگ. که یکدم به خیالش گذرد که فرود آید شب را گوئی همه رویای تبی بود ،چه غم آلوده شبی بود. |