![]() |
![]() |
|
| بنام خدا |
|
سلام به همگی شمائی که تو تنهائیام شریک بودید
باید به اطلاعتون برسونم خلوت اینجانب تا اطلاع ثانوی در دست تعمیره دعا کنید تعمیرات زود تموم شه فعلا با اجازه |
|
+ نوشته شده در
جمعه نوزدهم بهمن 1386ساعت 17:1 توسط راوی دل |
|
|
برای تو مینویسم کودک جنگ . نه . برای انانی مینویسم که جنگ میخواهند.
نمیدانم پس از مرگم چه خواهد شد نمی خواهم بدانم کوزه گر از خاک اندامم چه خواهد ساخت ولیکن سخت مشتاقم که از خاک گلویم سوتکی سازد گلویم سوتکی باشد بدست کودکی گستاخ و بازیگوش و او یکریز و پی در پی دم گرم خودش را در گلویم سخت بفشارد و خواب خفتگان خفته را اشفته و اشفته تر سازد بدانسان بشکند دائم سکوت مرگبارم را دکتر شریعتی جوابیه: گستاخ و بازیگوش حرفت را شنیدم سوتک به دست تا اخر دنیا دویدم وقتی گلویم زخم ها را باز می کرد هر کودکی با من دویدن ساز میکرد بسیار شد تعداد ما سوتک به دستان رفتیم سوی شهر اسایش پرستان هر سوتکی فریاد خود را بیش میکرد قلب به خواب الودگان را ریش میکرد پی در پی و یکریز دم دادیم در سوت بر خاستند از خواب قومی مات و مبهوت اشفته و اشفته تر شد خواب انها اشفتگی افتاد در افکار انها دیوانه وار از دست ما سوتک ستاندند زنجیر ها را بسته و ما را کشاندند سوتک سفالی بود زیر پتک پوکید بغض تمام کودکان با گریه ترکید گستاخ و بازیگوشها را سر بریدند سوتک سفالی را به خاک و خون کشیدند کوزه گری گر خواست از خاک گلوها چیزی بسازد در خور ان ارزوها باید ز خاک کودکان شمشیر سازد این بار دیگر جای سوتک تیر سازد تا کودکی گستاخ با شمشیر در دست یازد به سوی شهر خواب الوده مست از کشته ها شان پشته سازد در دل شب از خون نماید جویهاشان را لبالب دیگر برای کودکان سوتک نسازیم حتی دگر شمشیر را کوچک نسازیم |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه سوم بهمن 1386ساعت 21:32 توسط راوی دل |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
نه در رفتن حرکت بود نه در ماندن سکون . شاخه ها را از ریشه جدائی نبود و باد سخن چین با برگها رازی چنان نگفت که بشاید.
آنکه دانست زبان بست آنکه میگفت ندانست. چه غم آلوده شبی بود وان مسافر که در ان ظلمت خاموش گذشت و برانگیخت سگان را به صدای سم اسبش بر سنگ. که یکدم به خیالش گذرد که فرود آید شب را گوئی همه رویای تبی بود ،چه غم آلوده شبی بود. |