تبليغاتX
فریاد سکوت
بنام خدا

 

خدا یا فاش میگویم

من امشب قصه ها دارم   

 

نه اینکه نخواهم  واژه هایم گنگ شده اند و هجای الفاظ ناموزونم متروک !

من اندوهناک ترین قصیده هایم در غزل واره تندیس تو متبلور شده اند و قصه بمان و ببین دست نوشته هایم بر تقدیره تقدیر تحریر....

روزها و شبهای بسیاری است که چشم به راه نشسته ام تا یوسف سالهای غربتم از فرسنگ ها فاصله به اغوش صبرم باز گردد ، اما اندوه این جاده بی بازگشت و افق خاموش طاقتی برای انتظار تازه نگذاشته است .

میخواهم دل به شقایق نیمه جان روحی بسپارم که از میان استخوانهای مرد باورهایم بر کوه صبر جوانه زده است .

دیگر از هوای تلخ انتظار بوی پیراهنی به مشام نمیرسد .

باید دل به جای پای او خوش کنم که سالهای سال است مرا ردی از مهربانی اش بر جاری زندگی زنده نگه داشته است . ردی که بهانه شد تا باری از نو برای خودم و او که جز خودش شبیه کس دیگری نیست در تندیس شاعری متبلور شوم .

تقدیم میکنم اولین ایه روئیدنم را به او که بوی پیراهنش بهانه بودن من است . او که شبیه خودش ، شبیه رد پایش و شبیه تجلی چشم های معصومش شده ام .

تقدیم به کسی که در کرانه زندگیم تنها جای پای اوست.

                                                      ادامه دارد  ....

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم اسفند 1386ساعت 23:58  توسط راوی دل | 

بسمه تعالی

 

این سرگذشت را برای دل خویش مینویسم . همه چیز به گذشته های بسیار دور باز میگردد . ادمی تغییر نمیکند . ادمیان به راحتی پیرامون دروغ گرد میایند ، همچنان مگسان به دور شیرینی . اما ، حقیقت ادمیان را از خود میتاراند . در نوشته من چندان چیزی نیست که بتوان ان را ارج نهاد ، کرده هایم در خور ستایش نیست . حکمت و خرد با طعم گس ان در سینه ام نهان است و برای هیچکس شادی نمی افریند .

هستند کسانی که میگویند : انجه اکنون روی داده است هرگز در اینده روی نخواهد داد و این بدرستی سخنی است بیهوده و پوچ.

در برابر جشمان من ، هیچ چیز تازه ای پدید نیامده است و انچه در گذشته رخ نموده است در اینده نیز روی خواهد داد . انسان همانطور که خود را در گذشته دگرگون نکرده ، در اینده نیز نخواهد کرد .

اری ، من ، برای خویشتن خویش مینویسم . چرا که معرفت ، قلبم را بسان تیزاب میخورد ، چرا که شادمانی از زندگیم دور شده است.

 

من همه انچه را انسان در ارزویش بود داشتم . اما به عنوان انسان ، به انچه قابل حصول نیست چشم داشتم.

حقیقت بسان تیغ براست ، زخمی است شکافته و التیام ناپذیر در نهاد ادمی ،تیزابی است که قلب را میخورد.  

 

حقیقت بسان شمشیر دو تیغ است روئی که به طرف توست شیرین و روئی که در مقابلت ایستاده تلخ

ازین روست که مرد در ایام جوانی و نیرومندی خویش از حقیقت میگریزد ، به عشرتکده ها پناه میبرد ، با کار کردن و رفتاری گوناگون ، با سفر و حضر ، با قدرت و سازندگی ، چشمان خود را مینوازد و به خود ارامش میبخشد . اما روزی فرا میرسد که حقیقت مانند شمشیر وجودش را می دراند و اینجاست که دیگر نمیتواند نه از اندیشه ها و نه از دستانش برای خود شادی بیافریند ، خویش را تنها احساس میکند . تنها در میان جمع ،و هیچکس او را در این تنهائی یاری نمیرساند .

این سرگذشت را من مینویسم .اگر چه میدانم کردارم زشت و راهم کژ بود،و هر چند این را هم میدانم که حتی اگر کسی حاضر شود این سرگذشت را بخواند چیزی از ان نخواهد اموخت.

من با نوشتن کردارم ، خویشتن را تطهیر میکنم . بگذار دیگران دروغهای قلبشان را در ترازو به توزین گزارند ، اما من ، قلبم را با قلم میسنجم .

 

پیش از انکه نوشتن اغاز کنم ، باید به شکایت از درد ها و رنجهای قلبم زبان بگشایم ، چون قلب من که از اندوهی اندوه سیاه شده است ، گله و شکوه بسیار دارد.

اری ، این قلب از ان یک تبعیدی است .

                                                                                             ادامه دارد ....

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم اسفند 1386ساعت 23:47  توسط راوی دل | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره وبلاگ
نه در رفتن حرکت بود نه در ماندن سکون . شاخه ها را از ریشه جدائی نبود و باد سخن چین با برگها رازی چنان نگفت که بشاید.
آنکه دانست زبان بست آنکه میگفت ندانست.
چه غم آلوده شبی بود وان مسافر که در ان ظلمت خاموش گذشت و برانگیخت سگان را به صدای سم اسبش بر سنگ. که یکدم به خیالش گذرد که فرود آید شب را گوئی همه رویای تبی بود ،چه غم آلوده شبی بود.

نوشته های پیشین
مرداد 1388
فروردین 1388
آذر 1387
مهر 1387
شهریور 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
آرشیو موضوعی
شعرای من
درد دلام
فقط برای تو
پیوندها
برهان
راویان
دانشکده مجازی علوم و حدیث
زیر گنبد کبود
پیام کوتاه
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

طراح قالب

دیجیتال کیوان