![]() |
![]() |
|
| بنام خدا |
|
سلام عشق من سالها درین اندیشه بودم که عشق برتر است یا دوست داشتن و اکنون بعد از سالها دوری هنوز تو را عاشقانه دوست میدارم . گر چه از دوری این فاصله ها مایوسم از همین فاصله دور تو را میبوسم
روزی این دل دریایی بود یادت هست روزی این دل اسمانی بود یادت هست روزی جز خنده را نمیشناختم یادت هست؟ بیا بیا و بار دیگر با بودنت شادم ساز بیا و مرا ازین بیغوله نیستی نجات ده بی تو حتی هوائی برای تنفس نمی یابم
مرا به خلوت چشمت ببر که سخت دلگیرم و بی حضور تو هر شب بهانه میگیرم مرا ببر به هیاهو به هر چه میخواهی بیا که بی تو درین جا غریب میمیرم
تا پرواز راهی نمانده بال میگشایم
تولدت مبارک |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه سوم شهریور 1387ساعت 22:16 توسط راوی دل |
|
|
و مرد . انکه تو را ارام صدا میکرد . انکه با تو روزگاری نجواها داشت . بسان مرغی در قفس پر سائید ، شکست ،و بالا رفت . چگونه بیتابیش را دیدی و دم بر نیاوردی ؟ چگونه با هر نغمه اش که چون ناله ای شبگیر بود ارام اسودی تو را دعا میکنم . به زیبائی روزگاران که هیچگاه نبینی انچه من دیدم . هیچگاه هیچکسی با تو انگونه که تو با من کردی نکند . و تو را به او میسپارم که تو را ازو یافتم . ای دیر یافته ،زود پرکشیده . چه راحت رفتی . یادت هست دران غروب که تاریکترین عمرم بود حتی به پشت سرت نگاهی نکردی . ارام پر زدی . حال بگو تو را چه بخوانم : ..... هیچ . اری کلمات دیگر مجالی برای نامیدن تو نمیدهد و من خسته از تکرار ها فقط میاندیشم . گوش فرا میدهم . شاید تو را در فراسوئی دیگر یافتم . پس میمیرم و شاید چون ققنوس ارزوهایت روزی ار خاکستر خاتراتت با نغمه ساز زیبایت بازگردم. و مرد . مرا اهسته در پستوی خاطراتت بشوی و هر گاه کبودی بر بازوانم دیدی لحظه ای بیاندیش ....... و مرا اهسته در میان خوشترین لحظه ها به خاک بسپار . شاید با تولدی دیگر تو را یافتم . و اخرین خواسته ام : همان خواسته همیشگی لحظه های با تو بودن : کنارم باش تا اینبار مرگ به جای خواب چشمانم را برباید. باور کن دیگر انتظار بوسه هایت را بر چشمهایم ندارم . فقط لحظه ای درین واپسین کنارم باش . |
|
+ نوشته شده در
جمعه یکم شهریور 1387ساعت 22:46 توسط راوی دل |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
نه در رفتن حرکت بود نه در ماندن سکون . شاخه ها را از ریشه جدائی نبود و باد سخن چین با برگها رازی چنان نگفت که بشاید.
آنکه دانست زبان بست آنکه میگفت ندانست. چه غم آلوده شبی بود وان مسافر که در ان ظلمت خاموش گذشت و برانگیخت سگان را به صدای سم اسبش بر سنگ. که یکدم به خیالش گذرد که فرود آید شب را گوئی همه رویای تبی بود ،چه غم آلوده شبی بود. |