![]() |
![]() |
|
| بنام خدا |
|
وقتی راه رفتن اموختی ،دویدن بیاموز . و دویدن که اموختی ، پرواز را. راه رفتن بیاموز ، زیرا راههائی که میروی ،جزئی از تو میشود و سرزمین هائی که می پیمائی ، بر مساحت تو اضافه میکند . دویدن بیاموز ، چون هر چیز را که بخواهی ، دور است و هر وقت که زود باشی ، دیر . و پرواز را یاد بگیر ،نه برای اینکه از زمین جدا باشی ، برای انکه به اندازه فاصله زمین تا اسمان گسترده شوی . من راه رفتن را از یک سنگ اموختم ، دویدن را از یک کرم خاکی و پرواز را از یک درخت . باد ها از رفتن به من چیزی نگفتند ، زیرا انقدر در حرکت بودند که رفتن را نمیشناختند ! پلنگان ،دویدن را یادم ندادند زیرا انقدر دویده بودند که دویدن را از یاد برده بودند . پرندگان نیز پرواز را به من نیاموختند ، زیرا چنان در پرواز خود غرق بودند که ان را به فراموشی سپرده بودند ! اما سنگی که درد سکون را کشیده بود ، رفتن را میشناخت. و کرمی که در اشتیاق دویدن سوخته بود ، دویدن را میفهمید و درختی که پاهایش در گل بود ، از پرواز بسیار میدانست ! انها از حسرت به درد رسیده بودند و از درد به اشتیاق و از اشتیاق به معرفت . وقتی رفتن اموختی،دویدن بیاموز . و دویدن که اموختی ، پرواز را . راه رفتن بیاموز زیرا هر روز باید از خودت تا خدا گام برداری . دویدن بیاموز زیرا چه بهتر که از خود تا خدا بدوی ، و پرواز را یاد بگیر ، زیرا باید روزی از خودت تا خدا پر بزنی.
|
|
+ نوشته شده در
شنبه بیستم مهر 1387ساعت 23:2 توسط راوی دل |
|
|
برای تو مینویسم کودک جنگ . نه . برای انانی مینویسم که جنگ میخواهند.
نمیدانم پس از مرگم چه خواهد شد نمی خواهم بدانم کوزه گر از خاک اندامم چه خواهد ساخت ولیکن سخت مشتاقم که از خاک گلویم سوتکی سازد گلویم سوتکی باشد بدست کودکی گستاخ و بازیگوش و او یکریز و پی در پی دم گرم خودش را در گلویم سخت بفشارد و خواب خفتگان خفته را اشفته و اشفته تر سازد بدانسان بشکند دائم سکوت مرگبارم را دکتر شریعتی جوابیه: گستاخ و بازیگوش حرفت را شنیدم سوتک به دست تا اخر دنیا دویدم وقتی گلویم زخم ها را باز می کرد هر کودکی با من دویدن ساز میکرد بسیار شد تعداد ما سوتک به دستان رفتیم سوی شهر اسایش پرستان هر سوتکی فریاد خود را بیش میکرد قلب به خواب الودگان را ریش میکرد پی در پی و یکریز دم دادیم در سوت بر خاستند از خواب قومی مات و مبهوت اشفته و اشفته تر شد خواب انها اشفتگی افتاد در افکار انها دیوانه وار از دست ما سوتک ستاندند زنجیر ها را بسته و ما را کشاندند سوتک سفالی بود زیر پتک پوکید بغض تمام کودکان با گریه ترکید گستاخ و بازیگوشها را سر بریدند سوتک سفالی را به خاک و خون کشیدند کوزه گری گر خواست از خاک گلوها چیزی بسازد در خور ان ارزوها باید ز خاک کودکان شمشیر سازد این بار دیگر جای سوتک تیر سازد تا کودکی گستاخ با شمشیر در دست یازد به سوی شهر خواب الوده مست از کشته ها شان پشته سازد در دل شب از خون نماید جویهاشان را لبالب دیگر برای کودکان سوتک نسازیم حتی دگر شمشیر را کوچک نسازیم |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه سوم بهمن 1386ساعت 21:32 توسط راوی دل |
|
|
شعر میخواهد دلت پس گوش کن جام تلخ غصه هایم نوش کن شعر میخواهی بیا با من سفر با منی چون ، ترک هر اغوش کن خوب میدانی چه میگوید دلم قصه های من از اول اشناست پس میان حرفهایم در دلت تک به تک بشمار هر کس بی وفاست گوش کن اینبار حرفی میزنم کز تمام اسمان ابری تر است کوته است این قصه اما میشود میتوان فهمید حرف اخر است چیست این افسانه عشق دروغ تا به کی باید بسوزد سینه ها کیست پایان بخش این کفر بزرگ کو محمد کو خلیل کینه ها ؟ با توام پروردگار خواب ها هر چه گفتم حرف خود را میزنی دیده ام با چشمهایم درد ها میتوانی با کلامی بشکنی؟ باز اری این منم پر روترین خلقتی از لطف هایت خشمگین ان قلم در دست پوشیده زره عجز دیدی شکوه هایم هم ببین یاد داری ان شب پائیز را خواستم ، دادی ، گرفتم پس چرا؟ اول این اشنائی سخت شد خالیند این دستهای بی صدا من گناهم چیست بی هم صحبتی تو خودت گفتی نگو این راز را تو خودت گفتی نگو با هر کسی شوق دیدن قصه پرواز را من چه کردم میله ها پاداشم است؟ فکر کردی درد تنهائی کم است؟ گاه میاندیشم اینجا در قفس از ازل کار خدا هم ماتم است |
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و یکم دی 1386ساعت 21:49 توسط راوی دل |
|
|
چه شد به کوچه دلم چنان سروده سر زدی؟ دوباره ماه عشق شد ،چو عاشقی قدم زدی چه شد که ظرف جان من دوباره لایق تو شد؟ به کوره راه عاشقی شکسته شد ، شرر زدی؟ چه شد که ساز نا خلف به گوش تو خلف شده؟ به میهمانی دلم به نینوا ، نوا زدی چه شد که در میان شب طلوع جان من شدی؟ چو ماه قرص چهارده ، به اسمان سرک زدی چه شد که صفحه دلم به نام تو گشوده شد؟ چه شد به دستخط خود به نام من قلم زدی؟ چه شد سبوی قاعده به دست تو شکسته شد؟ دوباره منطق دلم ، به فلسفه قلم زدی سلام بی صدای من کنون به راه مانده ات بیا در این محرمت بگو چه شد که ، سر زدی؟ |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه هفدهم دی 1386ساعت 21:38 توسط راوی دل |
|
|
اسمون دلش گرفته یکی حالشو گرفته میدونم یه بت پرسته که نفسهاشو گرفته یه دروغائی رو گفته که اگه نوشتنی بود مینوشتم ولی انگار اسمون ازش رضا بود به تو گفتم بی بهونه بگو یاد کی میمونه همه شعرای غریبی بعد مرگش توی خونه گفتم از صداقتامون ننوشتم که دروغا بین حرفای یه عابر بسوزن مثل چراغا تو ولی ساکتی امشب حتی از من گله داری نمیخواستی من بخونم تا بدونند منو داری؟ گفتی احساس تنفر میدونی چقدر غریبه من میخوام بگم قناری بعد مرگشم نجیبه گفتی از من به خیالت یه پلی بزن به طول ساقه گل محبت تا منم بگم قبوله اما وقتی نمیخندی با تو گم شدم چه سخته میدونی عمر یه گلدون کمتر از خواب درخته راوی امشب نمیتونه مثل همیشه بخونه اخه بغض یه غروبو کسی مثل تو میدونه |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه چهارم دی 1386ساعت 23:8 توسط راوی دل |
|
|
گفتم که چه شد شیشه دل؟ گفت : شکستم گفتم که چرا ؟ خنده زنان گفت که : مستم گفتم که مرو از نظرم ، گفت که: بس کن !!! (بس نیست که در سینه تنگ تو نشستم؟) |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه چهارم دی 1386ساعت 19:22 توسط راوی دل |
|
|
روزها بود که دل در گرو یاری بود دل سودا زده ام در هوس کاری بود روزها رفت و زبان قدرت گفتار نداشت جرات گفتن ان عشق به ان یار نداشت روزها رفت و دلم تنگ تر از دیروز است دل اندوه نشین سخت شرر افروز است روزها در غم شامم به سیاهی خفتند خوابهای خوشم از رنج تو می اشفتند روزها عاقبت ترس نگاهت بودند همه اجزا به تکاپوی پناهت بودند روزها چشم من از چهر تو صورت می بافت قلبم از خویش و ازین ترس کدورت می یافت روزها دیده تو چشم ز دیدارم بست ره امید به جان و دل بیمارم بست روزها اشک مرا کس به پشیزی نخرید دل سوزان مرا اشک عزیزی نخرید روزها ائینه ها قامت دلدار نمود در و دیوار به من خاطره یار نمود روزها خستگی ام عادت هر روزی شد روز تکراری من لنگه دیروزی شد روزها اشتی دست مرا یار نشد سکه ام سکه پر رونق بازار نشد روزها بیکسی و دلهره و تنهائی روزها حسرت اندوه شرر و شیدائی روزها از تب تو گرم تر از خورشیدم شب چو استاره بیدار دل ناهیدم روزهای تو اگر باز براید نفسی شب اسیر دل ازرده به کنج قفسی روزها میگذرد قاصدک ای تازه بهار ای صبا، نکهتی از کوی فلانی به من ار! |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه سوم دی 1386ساعت 22:44 توسط راوی دل |
|
|
ساقی امشب خشمگین شد از جفا جامم شکست ارزوی شور و حال عیش در کامم شکست پیش هر کس کاسه بردم چون حباب از تشنگی همچو دریا با همه دارندگی جامم شکست تا شدم رسوا دگر از نام و ننگم عار نیست ننگ در گوش جهان اوازه نامم شکست از پریشانی چرا بر خود نپیچم همچو موی من که اغازم سیاهی بود انجامم شکست بسکه سنگین بود بار ارزو بر دوش دل زیر بار ارزوها پشت ارامم شکست تا شدم چون ماه بزم افروز شام اسمان هر سحر از چشمها افکند و هر شامم شکست ساغر هستی بدست ساقی دیوانه بود خواستم یک جرعه از جامش بیاشامم شکست |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه دوم دی 1386ساعت 23:21 توسط راوی دل |
|
|
تو کبوتر من بام می پری از لب نا ارام دل سر خورده من مانده در حسرت یک جرعه سلام . . . تو کبوتر من باد میکنی بال و پرت را ازاد میپری از من و بر حنجره ام میماند بغض نشکفته ای از یک فریاد . . . تو کبوتر من تاک تو دلت مست غرور میپری سوی افق پای من مانده ولی در دل خاک . . . کاش می شد یک بار من به جای تو کبوتر بودم گر چه میدانم تقدیر سرنوشتم را اینگونه رقم میزد و بس من کبوتر تو قفس . . . |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و هفتم آذر 1386ساعت 21:58 توسط راوی دل |
|
|
با سلامی میکنم این احساس زخمی را مهربان بی من خیالت سبز روزگارت خوش نگاهت اسمان باشد باز هم بی شکوه و ناله از تو میخواهم بگوئی حال شب خوب است؟!!! ماه قلبت با ستاره اشتی کرده از کبوتر ها خبر داری؟ من شنیدم مهربانی باز بیمار است !!! گونه احساس تب دار است لحظه های خاطره تنها ترینند راستی ! یک قاصدک میگفت : بی وفائی مدتی در خانه ات مانده روز و شب سر گرم او هستی با خودم گفتم حقیقت نیست تا که ناگه یک شب ابری زیر باران دل تنگم قاصدک امد با تمسخر گفت: پیغامی رسید از او؟ ناگهان بغضم به حرف امد قاصدک از اه من لرزید . . . بگذریم از این حکایت ها خسته از این حرفها هستی قصه دلتنگی من هم که بی پایان و طولانیست. راستی اگر یک روز ائینه ای دیدی ترک خورده حال قلبم را بپرس از او خوب میداند لحظه طغیان احساس است نامه من رو به پایان است مهربان من خداحافظ . . . |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و چهارم آذر 1386ساعت 20:36 توسط راوی دل |
|
|
یکی بود یکی نبود جز یه دل شکسته یه دل پرنده که یکی پراشو بسته یکی بود یکی نبود که بعده ها نوشتند دل پر زدن نداشت اون دل پیر و خسته یه جائی تو شهر مهتابی و مه گرفته توی کنج سینه ای که هیچکسی نرفته یه کسی با دل خونش داره داد میزنه تو رو لایق نمیدونه ، کسی بت نگفته؟؟؟
گله دارم ای خدا تو جای حق نشستی تو که هر لحظه کنارمی همیشه هستی! دلمو بگیر تو دستت واسه چی میترسی؟ اره داغه ، داره میسوزه، لباتو بستی؟ چرا ساکتی خدا ، دیگه منو نمیخوای؟ دیگه راوی بده شد! دیگه اونو نمیپای تو که میگفتی همیشه دستتو میگیرم بده دستتو خدا دیگه میخوام بمیرم یکی بود اما نبود اینجا خودش میدونه تو گلوم بغضه ،دلم منتظر بهونه واسه چی معلما یه چیزیو نمیگند: (هر کی عشقو مینویسه بایدم بخونه) حرفای توی دلم به لب نمیشه جاری همیشه که حرفی نیست برای موندگاری ادامه دارد........ |
|
+ نوشته شده در
جمعه شانزدهم آذر 1386ساعت 16:0 توسط راوی دل |
|
|
||||||
|
+ نوشته شده در
جمعه نهم آذر 1386ساعت 20:25 توسط راوی دل |
|
||||||
|
قایقی خواهم ساخت جنس آن سخت تر از سنگ و دلش نرم تر از پنبه زرد جنس قایق همه جا یکجور است!!! حرفهامان یکرنگ ،پررنگ و همیشه دلتنگ گاهی آن قایق خود ساخته را میشکنیم گاه از شوق سفر قایق خویش به سر برده به رودی ارام قایق از جنس چه باشد خوب است؟ ((کاش بودی سهراب)) گفتی از جنس چه ، دل؟ گفتی عشق؟ قایق از هر چه که باشد ، باشد بشود رفت درآن بشود رفت به دریای بزرگ که اگر دل می بود به دل ماهی کوچک میسوخت که اگر عشق شود قایق تو ماده ماهی و همان مرغک ماهی گیرو.... دلک سوخته ی ماهی ، مانده در آب با هزاران فریاد که خدا عشق مرا مرغی برد و خجالت قایق که تو عشقی یا این پس همان بهتر که هر کسی قایق خود را هر طور هر شکل و به هر اندازه که دلش میخواهد میسازد و به هر دریائی و به هر رود و به هر برکه و نهری که دلش میخواهد اندازد نه تو جای او باش نه بپرس از حالش تو به حال خود باش!!!! ((کاش بودی سهراب)) باز میپرسی از او : کوله بارت چه شود ؟ چه در آن ریزی و راهی بشوی؟ من بگویم!!!! امید بلکه بیش از امید یکنفر عشق در آن میریزد و یکی لبخندش دیگری خوردنی و آن فریاد هر کسی هر چه که دارد با خود به سفر میبرد و میداند که اگر راه برید یا اگر پای شدش خسته و ماندش در راه خود به راه امده و کوله اش پر کرده!!! ((کاش بودی سهراب)) پس اگر باز بخوانی (سهراب) او که رفت و همه را تنها خواند این همه ((کاش)) تو را پاسخ گفت ((کاش بودی سهراب)) کاش بودی و این گله رام ، ز تو میفهمیدند که چه در سر داری و چه آنها در سر....... |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و هشتم آبان 1386ساعت 17:57 توسط راوی دل |
|
|
سهم شهر آسمان بی پرنده بود سهم باغ، آتش و سهم تو کویر و خون و خاطره و بغض های مانده در گلو سالها بسان لحظه ای گذشت و آنچه ماند خاطرات ناتمام سوگ سرنوشت ابر هاست داغها سرشت لاله هاست جنگ،آتش و خون و خاطره نبض غزل که در انتظار رویش صلح زمین ارام گرفته و تکه تکه شده از قدس تا طلائیه اروند تا فرات هل من تری عدونی؟ و سهم من نگاه منتظر صدای سکوت ناگهان و بغض یک کلام همسفر بمان بمان کنار ساعتی شنی که در طنین لحظه ها به یاد توست ، بمان گوش کن ! تو را نه تنها که من، خاطرات صدا میکنند تو را نه تنها باران ، که ابر ها صدا میکنند ای عزیز از دل چشمه روشن به شب مهتابی دل تو صافتر است ای رخت ائینه مهر صفا کن بنشین ساعتی گوش به حرف ما کن بنشین گوش به درد دل ماکن بنشین بهر رفتن مشتاب تو که دیر امده ای از بر ما زود نرو در نگاه من و تو نقش بسی خاطره است در نگاهم بنگر گردشی در سفر خاطره ها کن ،مشتاب ببین همیشه خراش است روی صورت احساس اما همیشه با نفس تازه راه باید رفت!!!! ای دوست من از مجاورت یک درخت می آیم که روی پوست آن دست ها ی ساده غربت اثر گذاشته بود و من به یادگار نوشتم خطی ز دلتنگی اکنون از تو میپرسم این چرای دلزده را چرا همیشه خاطره ها بی جواب میماند؟ چرا سکوت زمین در امتداد زمان به انتظار میماند؟ چرا چرائی من ناتمام میماند؟ همسفر! همراه! میترسم! دیگر باد جنوب و غرب، جغرافیای مرا ، بر هم نمیزند دیگر صدای دو کوهه، مرا ، به قسمت بودن نمیبرد گردان نینوا دیگر مرا به کمیلی دعوت نمیکند تن پوش خاطرات شلمچه و آن شهید آه ، بغضم شکسته و این قصه ماندنیست پایان این قصیده پایان این حکایت گمگشته در سکوت پایان این هزاره تکرار آب و سکوت و آئینه باشد برای بعد....... |
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و پنجم آبان 1386ساعت 0:23 توسط راوی دل |
|
|
من شدم مجنون و تو لیلی که هستی بی وفا من شدم سنگ صبورت ای تو کوه بی وفا با تو از تو نوشتم ، از تو و از بی کسی با من اما نه که بی من چون تو ماندی بی وفا از کسان و ناکسان تهمت شنیدم بارها یک قدم یا یک نفس دلداریم ده بی وفا من که با ساغی نشستم می نخوردم زان که تو شایدش آندم مرا عاقل بخواندی بی وفا کوه را گفتم خجل شو زان که یار من سر است یار من ! خوارم نمودی زان بلندی بی وفا خستگی را خسته کردم چون تو بودی نازنین یک نفس با من بمان تا در کنم این خستگی را بی وفا خسته از سال و زمان من نیستم تو واقفی چون تو بودی کوهها میکندم از جا بی وفا این دو روز رفتنت چون سالها بر من گذشت یا بکش یا که خلاصم کن ازین دیوانگی ها بی وفا با وفا! اسطوره ناب وفا! ای بی وفا یا وفا کن یا تمامش کن جفا را بی وفا
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و سوم آبان 1386ساعت 0:4 توسط راوی دل |
|
|
دوباره پلک دلم میپرد نشانه چیست؟ زمانه ظرف غمم شد بگو نشانه چیست؟ ز ماه و مهر ندیدم یکی مصدق وحی تو گو سکوت زمینش که این نشانه چیست؟ صبا ز طرف عزیزی سمن به باغ انداخت کمند غمزه شکن را به گل نشانه چیست؟ دلم به رسم شهادت پیشکش بر دوست فکندن نفسی بر دلم نشانه چیست؟ من گدا هوس سرو قامتی کردم کنایه های چمن را بگو نشانه چیست؟ |
|
+ نوشته شده در
شنبه نوزدهم آبان 1386ساعت 17:40 توسط راوی دل |
|
|
سالهائیست که در فکر گناهم لیکن ترس از بدنامی ترس از دربدری ترس از تنهائی فکر را بی خبر از چشم ترم میشوید. من و او مدتهاست دم در منتظر یک نیم نگاهیم به هم لیک تنها مانع بر سر دلدادگیم عشق چون اوست که بسیار گرفتارم کرد. عشق او مهر او خنده او گر یه او و من اکنون اینجا بر در دروازه شهر به درون مینگرم. همه جا پر ز عطر رخ یار است همه جا سیرت اوست همه جا صحبت خوبی هایش . او که چون مرد بلند است ز هر چه پست است او که چون کوه قوی النفس است او که چون اب زلال و پاک است او که همچون مجنون در خم زلف خم اندر خم لیلای خود است . من از این میترسم قدرت آشفتن خاطر او نیست در طاقت من و بدان میدانم یار او دوست دارد او را و در دروازه نیلوفریش منتظر چشم به راهش ماند ه گوئیا میشنوم که صدا میزند او را گهگاه که بیا محبوبم بیش ازین طاقت ازار تو در کارم نیست تا شهادت قدمی بیش نماندست بیا رو به ما کن قدمی پیش بنه سر بلندم بنما با لبیک گوئیا بانگ جرس میدهد اکنون پیغام دیگر از فکر مبرا گشتی زان که ان کفتر جلدت اشیان را جسته رو به باغ ملکوت اورده .......... سالها میگذرد و من اینجا ماندم کفتر جلدم لیک زود پر زد زودتر بالا رفت حال گهگاه ندا میدهد از اوج بشکن این طاق نیلوفری کسری را پر بکش تا ابدیت بنگر بالا را نگهی نیم نگاهی به نگاه ما کن یار ما باش ما را نپران من نیز ره مینمایم میروم تا اوج ارزو دارم روزی بالهایم پر از عطر شقایق باشد تا به ان اوج که رسیدم همه را هدیه کنم شاید انجا قدحی دیگر از جام پر اوازه کشم بشکنم این قفس و نغمه مستانه زنم |
|
+ نوشته شده در
شنبه نوزدهم آبان 1386ساعت 17:31 توسط راوی دل |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
نه در رفتن حرکت بود نه در ماندن سکون . شاخه ها را از ریشه جدائی نبود و باد سخن چین با برگها رازی چنان نگفت که بشاید.
آنکه دانست زبان بست آنکه میگفت ندانست. چه غم آلوده شبی بود وان مسافر که در ان ظلمت خاموش گذشت و برانگیخت سگان را به صدای سم اسبش بر سنگ. که یکدم به خیالش گذرد که فرود آید شب را گوئی همه رویای تبی بود ،چه غم آلوده شبی بود. |