تبليغاتX
فریاد سکوت
بنام خدا

یکی از دوستام مطلبی رو امروز برام گفت که منو سخت به فکر فرو برد . شما هم بخونید و اگه تونستید من و دوستم و شاد کنید

 

 

در سفر حج سال 86 در مکه شبی در خواب دیدم کاغذی در دست دارم که به نظر میرسه نامه یه جانبازه . داشتم اونو برا دوست همراهم میخوندم : ابوالفضل امده است تا به ما بیاموزد که .......

یهو از خواب پریدم . خیلی دوست داشتم بدونم حضرت به ما چی یاد میده

 

 

فردای اونروز برای همون دوست همراهم خواب رو تعریف کردم . اونروز دوستم برای انجام اعمال به کعبه رفت و من به علت سر در د نتونستم برم . وقتی برگشت برام گفت : کنار حرم برا نماز نشسته بودیم که روحانی دو تا کاروان اونطرفتر داشت سخنرانی میکرد . گوش دادم ببینم چی میگه .

ابوالفضل امده است تا به ما بیاموزد که : دو چیز را باید تقصیر کنیم .......

خیلی مشتاق بودم بشنوم چی میگه اما یهو همهمه ای شد و هر چی تلاش کردم بقیشو بشنوم نشد.

 

بعد از بازگشت در محرم 87 بود که با یاد اوردن این خاطره  اون رو برا دخترم گفتم گفت : چند روز پیش تو تلویزیون تو سخنرانی یه همچین جمله ای رو شنیده ولی هر چی سعی کرد یادش بیاد نشد.

 

 

امروز تولد صاحب این کلامه . حالا من، دوستم ، دوستش  و همه اونائی که همراه ما این مطلبو شنیدند و دیدند میخواند بدونند ابوالفضل امده است تا به ما بیاموزد که : دو چیز را باید تقصیر کنیم .........

 

 

اون دو مطلب چیه؟؟؟؟؟؟

+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم مرداد 1388ساعت 21:38  توسط راوی دل | 
یکی میپرسد اندوه دلت چیست؟

                                                        سبب ساز سکوت مبهمت کیست؟

برایش صادقانه مینویسم:

                                                        برای انکه باید باشد و نیست . . .

 

+ نوشته شده در  شنبه هشتم فروردین 1388ساعت 13:16  توسط راوی دل | 

+ سردمه …دارم میلرزم …دارم میمیرم….

- مگه منو یادت رفته ؟….خب بیا تو اغوش گرم خودم

+ چه اغوش گرمی داری ….  اونقدر سردم بود و میلرزیدم که یادم رفته بود اغوش گرم تو هم هست …چه حس خوبی….

- دیدی چه راحت منو فراموش میکنی؟

+ فراموش ؟ ….من؟….این تویی که منو از یادت بردی و هیچوقت هم به من سر نزدی.

- من؟…هرگز….چرا اینطوری فکر میکنی؟ من همیشه به یادت بودم 

+ دروغ میگی . اصلا میدونستی که من مریض شدم و از پا افتادم؟

- چرا فکر میکنی که نمیدونستم؟

+ خب….اخه تو حساس ترین روزای زندگیم پدرم رو از دست دادم …..اینهمه اشک ریختم ،اینهمه فریاد زدم ….کجا بودی؟

- کافی بود کمی دقت کنی ….همین نزدیکی ها بودم …..اما تو اصلا دقت نکردی ….

+ و یا مادر دومم ….مادر بزرگم ….یادته که چقدر به هم وابسته بودیم ؟…

- اخه تو نمیدونی ….همه اینا لطف بوده …

+ من این حرفای تو سرم نمیشه ….من کلی ازت شاکیم ….کلی اعتراض دارم …بغض دارم …

- قبول….به همه اعتراضات گوش میدم ….کلی هم برام بغضاتو خالی کن …اما فعلا تو اغوش گرمم اروم بخواب………خیلی خسته ای

خب اصلا بیا همین الان محکومم کن ….بیا باهام کشتی  بگیر

+ کشتی ؟ …ناعادلانست ….

 اخه زورم اندازه زور تو نیست ….

- خب این که کاری نداره ….هم زور تو میشم

+ قدت هم از من خیلی خیلی بلند تره

- خب بیا ….ببین هم قدت شدم ….دیگه چی ؟

+ راستش الان حوصله کشتی ندارم ….فعلا گرمم کن میخوام توی اغوشت اروم بخوابم ، اما …..

- اما چی ؟

+ اما اگه از خواب بیدار شدم و دیدم تو نیستی چی؟

- من همیشه هستم عزیزم …..واسه دیدن دنیا همیشه چشماتو باز کردی …..اما برای دیدن حقیقت ، تا وقتی چشمات عادت نکرده ، چشماتو ببند ….چون نور حقیقت ممکنه همون اول چشمای قشنگتو بزنه ….پس هر وقت چشماتو ببندی منو میبینی.

+ بزار امتحان کنم ….

- برای بعد ….الان خسته ای ….دیگه نوبت امتحان بقیست ….تو اروم بخواب.

                               

 

*******************

 

و او در اغوش گرم خداوند ارام گرفت و خوابید ….انقدر هر دو محو یکدیگر شده بودند که گوئی خداوند همین یک بنده را دارد  و گوئی تنها دلمشغولی های ابدی او اغوش گرم خداست …..از ان زمان به بعد دیگر هیچکس هذیانهای او را نشنید ….

 

 

                                                                انا لله و انا الیه راجعون

 

+ نوشته شده در  شنبه بیستم مهر 1387ساعت 23:0  توسط راوی دل | 
 

سلام عشق من

سالها درین اندیشه بودم که عشق برتر است یا دوست داشتن و اکنون بعد از سالها دوری هنوز تو را عاشقانه دوست میدارم .

گر چه از دوری این فاصله ها مایوسم

از همین فاصله دور تو را میبوسم

 

روزی این دل دریایی بود یادت هست

روزی این دل اسمانی بود یادت هست

روزی جز خنده را نمیشناختم یادت هست؟ بیا

بیا و بار دیگر با بودنت شادم ساز

بیا و مرا ازین بیغوله نیستی نجات ده

بی تو حتی هوائی برای تنفس نمی یابم

 

مرا به خلوت چشمت ببر  که سخت دلگیرم

و بی حضور تو هر شب بهانه میگیرم

مرا ببر به هیاهو به هر چه میخواهی

بیا که بی تو درین جا غریب میمیرم

 

تا پرواز راهی نمانده بال میگشایم

 

                                         تولدت مبارک

+ نوشته شده در  یکشنبه سوم شهریور 1387ساعت 22:16  توسط راوی دل | 

و مرد . انکه تو را ارام صدا میکرد . انکه با تو روزگاری نجواها داشت . بسان مرغی در قفس پر سائید ، شکست ،و بالا رفت .

چگونه بیتابیش را دیدی و دم بر نیاوردی ؟ چگونه با هر نغمه اش که چون ناله ای شبگیر بود ارام اسودی

تو را دعا میکنم . به زیبائی روزگاران که هیچگاه نبینی انچه من دیدم . هیچگاه هیچکسی با تو انگونه که تو با من کردی نکند . و تو را به او میسپارم که تو را ازو یافتم .

ای دیر یافته ،زود پرکشیده . چه راحت رفتی . یادت هست دران غروب که تاریکترین عمرم بود حتی به پشت سرت نگاهی نکردی . ارام پر زدی .

حال بگو تو را چه بخوانم : .....

هیچ . اری کلمات دیگر مجالی برای نامیدن تو نمیدهد و من خسته از تکرار ها فقط میاندیشم . گوش فرا میدهم . شاید تو را در فراسوئی دیگر یافتم .

پس میمیرم و شاید چون ققنوس ارزوهایت روزی ار خاکستر خاتراتت با نغمه ساز زیبایت بازگردم.

و مرد . مرا اهسته در پستوی خاطراتت بشوی و هر گاه کبودی بر بازوانم دیدی لحظه ای بیاندیش .......

و مرا اهسته در میان خوشترین لحظه ها به خاک بسپار .

شاید با تولدی دیگر تو را یافتم .

و اخرین خواسته ام : همان خواسته همیشگی لحظه های با تو بودن :  کنارم باش تا اینبار مرگ به جای خواب چشمانم را برباید.

باور کن دیگر انتظار بوسه هایت را بر چشمهایم ندارم . فقط لحظه ای درین واپسین کنارم باش .

+ نوشته شده در  جمعه یکم شهریور 1387ساعت 22:46  توسط راوی دل | 

 

خدا یا فاش میگویم

من امشب قصه ها دارم   

 

نه اینکه نخواهم  واژه هایم گنگ شده اند و هجای الفاظ ناموزونم متروک !

من اندوهناک ترین قصیده هایم در غزل واره تندیس تو متبلور شده اند و قصه بمان و ببین دست نوشته هایم بر تقدیره تقدیر تحریر....

روزها و شبهای بسیاری است که چشم به راه نشسته ام تا یوسف سالهای غربتم از فرسنگ ها فاصله به اغوش صبرم باز گردد ، اما اندوه این جاده بی بازگشت و افق خاموش طاقتی برای انتظار تازه نگذاشته است .

میخواهم دل به شقایق نیمه جان روحی بسپارم که از میان استخوانهای مرد باورهایم بر کوه صبر جوانه زده است .

دیگر از هوای تلخ انتظار بوی پیراهنی به مشام نمیرسد .

باید دل به جای پای او خوش کنم که سالهای سال است مرا ردی از مهربانی اش بر جاری زندگی زنده نگه داشته است . ردی که بهانه شد تا باری از نو برای خودم و او که جز خودش شبیه کس دیگری نیست در تندیس شاعری متبلور شوم .

تقدیم میکنم اولین ایه روئیدنم را به او که بوی پیراهنش بهانه بودن من است . او که شبیه خودش ، شبیه رد پایش و شبیه تجلی چشم های معصومش شده ام .

تقدیم به کسی که در کرانه زندگیم تنها جای پای اوست.

                                                      ادامه دارد  ....

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم اسفند 1386ساعت 23:58  توسط راوی دل | 

بسمه تعالی

 

این سرگذشت را برای دل خویش مینویسم . همه چیز به گذشته های بسیار دور باز میگردد . ادمی تغییر نمیکند . ادمیان به راحتی پیرامون دروغ گرد میایند ، همچنان مگسان به دور شیرینی . اما ، حقیقت ادمیان را از خود میتاراند . در نوشته من چندان چیزی نیست که بتوان ان را ارج نهاد ، کرده هایم در خور ستایش نیست . حکمت و خرد با طعم گس ان در سینه ام نهان است و برای هیچکس شادی نمی افریند .

هستند کسانی که میگویند : انجه اکنون روی داده است هرگز در اینده روی نخواهد داد و این بدرستی سخنی است بیهوده و پوچ.

در برابر جشمان من ، هیچ چیز تازه ای پدید نیامده است و انچه در گذشته رخ نموده است در اینده نیز روی خواهد داد . انسان همانطور که خود را در گذشته دگرگون نکرده ، در اینده نیز نخواهد کرد .

اری ، من ، برای خویشتن خویش مینویسم . چرا که معرفت ، قلبم را بسان تیزاب میخورد ، چرا که شادمانی از زندگیم دور شده است.

 

من همه انچه را انسان در ارزویش بود داشتم . اما به عنوان انسان ، به انچه قابل حصول نیست چشم داشتم.

حقیقت بسان تیغ براست ، زخمی است شکافته و التیام ناپذیر در نهاد ادمی ،تیزابی است که قلب را میخورد.  

 

حقیقت بسان شمشیر دو تیغ است روئی که به طرف توست شیرین و روئی که در مقابلت ایستاده تلخ

ازین روست که مرد در ایام جوانی و نیرومندی خویش از حقیقت میگریزد ، به عشرتکده ها پناه میبرد ، با کار کردن و رفتاری گوناگون ، با سفر و حضر ، با قدرت و سازندگی ، چشمان خود را مینوازد و به خود ارامش میبخشد . اما روزی فرا میرسد که حقیقت مانند شمشیر وجودش را می دراند و اینجاست که دیگر نمیتواند نه از اندیشه ها و نه از دستانش برای خود شادی بیافریند ، خویش را تنها احساس میکند . تنها در میان جمع ،و هیچکس او را در این تنهائی یاری نمیرساند .

این سرگذشت را من مینویسم .اگر چه میدانم کردارم زشت و راهم کژ بود،و هر چند این را هم میدانم که حتی اگر کسی حاضر شود این سرگذشت را بخواند چیزی از ان نخواهد اموخت.

من با نوشتن کردارم ، خویشتن را تطهیر میکنم . بگذار دیگران دروغهای قلبشان را در ترازو به توزین گزارند ، اما من ، قلبم را با قلم میسنجم .

 

پیش از انکه نوشتن اغاز کنم ، باید به شکایت از درد ها و رنجهای قلبم زبان بگشایم ، چون قلب من که از اندوهی اندوه سیاه شده است ، گله و شکوه بسیار دارد.

اری ، این قلب از ان یک تبعیدی است .

                                                                                             ادامه دارد ....

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم اسفند 1386ساعت 23:47  توسط راوی دل | 

بخوان ما را

منم پروردگارت خالقت از ذره ای ناچیز

صدایم کن مرا         اموزگار قادر خود را

قلم را، علم را ،من هدیه ات کردم

 

بخوان ما را

منم معشوق زیبایت

منم نزدیکتر از تو به تو

اینک صدایم کن

رها کن غیر ما را      سوی ما باز آ

منم پروردگار پاک بی همتا

منم زیبا که زیبا بنده ام را دوست میدارم

تو بگشا گوش دل

پروردگارت با تو میگوید

تو را در بیکران دنیای تنهایان

رهایت من نخواهم کرد

بساط روزی خود را به من بسپار

رها کن غصه ی یک لقمه نان و اب فردا را

تو راه بندگی طی کن

عزیزا من خدائی خوب میدانم

تو دعوت کن مرا بر خود

به اشکی یا ندائی میهمانم کن

که من چشمان اشک الوده ات را دوست میدارم

طلب کن خالق خود را

بجو ما را تو خواهی یافت

که عاشق میشوی بر ما و عاشق می شوم بر تو

که وصل عاشق و معشوق هم ،

 اهسته میگویم:

خدائی عالمی دارد

قسم بر عاشقان پاک با ایمان

قسم بر اسبهای خفته در میدان

تو را در بهترین اوقات اوردم

قسم بر عصر روشن

تکیه کن بر من

قسم بر روز هنگامی که عالم را بگیرد نور

قسم بر اختران روشن اما دور

رهایت من نخواهم کرد

بخوان ما را

که میگوید که تو خواندن نمیدانی؟

تو بگشا لب

تو به غیر از ما خدای دیگری داری؟

رها کن غیر ما را

اشتی کن با خدای خود

تو غیر از ما چه میجوئی؟

تو با هر کس به غیر از ما چه میگوئی؟

و تو بی من چه داری؟   هیچ!!!

بگو با من چه کم داری عزیزم ؟  هیچ!!!

هزاران کهکشان و کوه و دریا را

خورشید و گیاهان ، نور و هستی را

برای جلوه ی خود افریدم من

 

ولی وقتی تو را من افریدم

بر خودم احسنت میگفتم

توئی زیباتر از خورشید زیبایم

توئی والاترین مهمان دنیایم

که دنیا بی تو، چیزی چو تو را، کم داشت

تو ای محبوب ترین مهمان دنیایم

 

نمیخوانی چرا ما را؟!!!

 

مگر ایا کسی هم با خدایش قهر میباشد؟؟

هزاران توبه ات را گر چه بشکستی

ببینم ، من تو را از درگهم راندم؟

اگر در روزگار سختیت خواندی مرا

اما به روز شادیت یک لحظه هم یادم نمیکردی

به رویت بنده من هیچ اورده ام ؟؟

که میترساندت از من ؟؟

رها کن ان خدای دور

ان نامهربان معبود

ان مخلوق خود را

این منم پروردگار مهربانت ، خالقت

اینک صدایم کن مرا با قطره اشکی

به پیش اور دو دست خالی خود را

با  زبان بسته ات کاری ندارم

لیک غوغای دل بشکسته ات را من شنیدم

غریب این زمین خاکیم!

ایا عزیزم حاجتی داری؟

تو ای از ما

کنون برگشته ای اما

کلام اشتی را تو نمیدانی؟

ببینم چشم های خیست ایا گفته ای دارند؟

 

بخوان ما را

بگردان قبله ات را سوی ما

اینک وضوئی کن

خجالت میکشی از من؟

بگو ،جز من کسی دیگر نمیفهمد

به نجوائی صدایم کن

بدان اغوش من باز است

برای درک اغوشم

شروع کن

 یک قدم با تو

تمام گامهای مانده اش با من

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم دی 1386ساعت 1:43  توسط راوی دل | 

رفت تنها اشنای بخت من

رفت و با غمها مرا تنها گذاشت

چون نسیم گرد از من میگریخت

اهوانه سر به صحرا ها گذاشت

        *      *      *

ماه را گفتم که ماه من کجاست

گفت هر شب روی تا روی من است

. . .

 

                        ادامه دارد . . .

+ نوشته شده در  دوشنبه سوم دی 1386ساعت 23:16  توسط راوی دل | 

من تو را برای شعر برنمیگزینم

شعر مرا برای تو بر گزیده است

در هوشیاری به سراغت نمیایم

هر بار از سوزش سر انگشتانم در میابم

که باز نام تو را نوشته ام . . .

+ نوشته شده در  دوشنبه سوم دی 1386ساعت 22:48  توسط راوی دل | 

کاش بودی تا دلم تنها نبود

تا اسیر غصه فردا نبود

کاش بودی تا فقط باور کنی

بی تو هرگز زندگی زیبا نبود

 

کاش بودی قاصدک

کاش میماندی و مرا اینگونه با امدن اولین نسیم رها نمیکردی

میدونی قاصدک :  نیلوفر تنها گلیه که برای زنده موندن باید دوره یه گل بپیچه . . . . ای کاش اجازه میدادی نیلوفر تو باشم

خدایا ! این چه امتحانی است ؟ ان از امتحان طلب ! ان هم از امتحان رضا ! اینهم از تسلیم !!!

دیدی گفتم همیشه نباید تسلیم معشوق بود گوئی معشوق نیز گاهی قصد جدال دارد . و میطلبد این گستاخی کودکانه را . . .

اول این قصه به خود گفتم  :

که خدایا اینبار دلم چه بی تاب است

        کدام زلزله ای امده به افکارم؟

                چه شد که مرغ دلم بیخبر به بام پرید؟

چه شد که به شاهین دل نگاه نکرد؟

و بعد از این همه منطق

        چرا به فلسفه عشق روی اورده؟

و این چرائی بی اعتبار چه زود گذشت

. . . .

بگو تو قاصدکم

چه بی صدا رفتی؟

و جای گذاستیم

کنار غزلهای نا مهربان دلم

 

دیگر نمیگذرم

دیگر ازین مقوله هستی نمیگذرم

دیگر نمیگذرم

                                        *      *      *

گفتمش دل می خری؟! پرسید چند؟

گفتمش دل مال تو ، تنها بخند

خنده کرد و دل ز دستانم ربود

تا به خود باز امدم او رفته بود

دل ز دستش روی خاک اوفتاده بود

جای پایش روی دل جا مانده بود

+ نوشته شده در  یکشنبه دوم دی 1386ساعت 20:52  توسط راوی دل | 

به نام خدا

باز هم با سلامی میکنم اغاز

 

پا نهادیم به راهی که فقط راه نبود

سفر تازه ما منتظر سفره نبود                                         

دل به هر کس نسپردیم و به او دل دادیم

زین جهت جکم  به دلداریمان باطل بود

اول قصه دلم شوق به حرمان میکرد

تا که ناگه برسیدیم و خدا انجا بود

سر فکندم به درون چون به دلم او دیدم

وای جز این من و دل کس به در خانه نبود

خواستم دل به برون افکنم و شکوه کنم

دل طلب کرد ولی مشتری اش عقل نبود

الغرض صحبت من با دل خود افزون گشت

زین دو صد پرده که گفتیم کس اگاه نبود

 . . .

 

نمیدونم چی شد طلبید . ولی رفتم . نه با پای خودم ، با پای دلم رفتم

خیلیی که ادم بدی باشی ، بدم حرف بزنی اما بازم صاحب خونه دعوتت بکنه. اونم به چه جشنی .

یادمه دفعه پیش که برمیگشتم می گفتم:

 

اه در شهر شما یاری نبود

غصه هایم را خریداری نبود

خسته ام از قصه های شومتان

خسته از همدردی مسمومتان

هیچکس چشمی برایم تر نکرد

هیچکس یک روز با من سر نکرد

هیچکس از حال من پرسید نه

هیچکس اندوه من را دید نه

عشق اگر این است مرتد میشوم

خوب اگر این است من بد میشوم

درد می بارد چو لب تر میکنم

قصه ام شوم است باور میکنم

بعد از این با بی کسی خو میکنم

هر چه در دل داشتم رو میکنم

 

اه ! نمیدونم چرا با این زبون سرخ بازم اونا سر سبزم و دعوت کردند. نمیدونم چرا دوباره منو صدا کردند. اما میدونم از اون برگشتن تا این رفتن همشون با من بودند و اونا بودند که فریادمو تو این سفر تو گلوم شکستند و . . . .

به قول حاج حسین این دعوته نه قسمت. اما دعوت از من ؟ از من . . . .

 

این بارم صاحب خونه ها جلوتر از مهموناشون خودشونو جلوی در رسونده بودند تا خوش امد بگند. وای که چه شور و حالی داشت . فریاد ، اشک ، بغض ، فریاد . . .

 

پر شدم و خالی شدم . سوختم و ساخته شدم .

استادی میگفت تا ظرف دلتو اب نکنی و اونو تو قالب بزرگتری نریزی بزرگ نمیشی.

راستی که بغضی وقتا این ظرف چقدر برام کوچیک میشه و اگر نبود . . ..

 

چیزی ندارم بگم جز 31 نفر میزبان روی دستای مهربون میهمانانشون بدرقه شدند تا نشون بدند هنوزم راه و رسم مهمون نوازی رو بلدند .

 

جان دل کندن نداشتم . خزون خزون خودمو به سه راه عاشقی رسوندم . همونجا که حاج حسین همیشه توش بال بال میزنه .

رفتم تو گودال تازه خاکش طوفانی شده بود . یهو یه چیزی تو دلم داد زد : من جا موندم . . . .

 

بگذریم . . . .

 

اما چه عرفه ای بود این عرفه!!!

 

بین عرفه در عرفات امده

قاصدکی بهر نماز امده

نقطه روشن به تجلی نشست

بین که قمر بهر طلوع امده

زائر گمگشته منم ره کجاست

همسفری بهر سفر امده

زین ره زیبا همه را دیده ام

بین که دو عینم به کلام امده

کاش نمازم خم ابرو شود

خم شکنی بهر بتم امده

یار بیابانی من گو چه شد

خواسته ام در طلبت امده

هر که ازین ره به خرابات شد

در جهت روی شما امده

روی نما ، ناز مکن ، جلوه کن

این عرفه در عرفات امده

 

و باز هم پایان عرفه ای دیگر

 

(کاش معشوقه ز عاشق طلب جان میکرد

تا که هر بی سر و پائی نزند لاف دروغ)

 

اومدم ولی بر نگشتم نرفته بودم که برگزدم اما نگرانم . ای کاش قاصدکی از دلم برام خبر بیاره . . .

 

روزی دیگر سفری دیگر دعوتی دیگر . قرار نبود بریم ولی رفتیم

مگه میشه تا اینجا اومد و . . . .

اخه ما تموم راهو به عشق لمس خاک اونجا زی کردیم به عشق فاخلع نعلیک

 

میروم و میایستم ، میگویم و ساکتم ، میخندم اما گریانم.

این چه حسی است ؟ کاش تمام روز ها اینگونه بودم . بیخود از خود . خالی تهی سبک  بی ادعا هیچ . . .

بغضی گلویم را در طول راه میفشرد . گفتم چه خوب خالی میشوم . اما تا رسیدم نبود . پر شدم . . .

 

حاج حسین میگفت اینجا کسی خالی نمیشه همه میاند که پر شند . همه چیزی میگیرند و بر میگردند تازه ! الان جنون دارید . چیزی نمی فهمید . وقتی رفتید وقتی هر کس به خونه دل خودش برگشت تازه میفهمه چی گرفته .

وای . . . وای به حال اونی که وقتی کوله شو باز میکنه هیچی نبینه.

 

ارام و قرار نداشتم . همه جا را گشتم . راه رفتم . هروله کردم . دویدم . ایستادم . گوئی چیزی گم کرده ام . کسی از من پرسید : دنبال چه میگردی یا کجا؟

نگاهش کردم . گلوله ای گرم بر گونه های سردم نشست . همه جا را یکباره دریا دیدم . غرق شدم . . .

وقتی چشمانم را گشودم تنها بودم . سجده کنان بر روی خاک . مشتهایم گره شده بود و فرو رفته بود در ان خاک . مشت گشودم . . .

ای وای قاصدک . .  .تو باز هم که اینجائی . . . اینبار برایم چه اوردی؟

فکر کردم نیستی یا گم شده ای . اما چه خوب داشتم میترسیدم چه خوب که مرا تنها نگذاشتی . . .

 

بگذریم . . . .

 

دیدی ای دل ؟ دیدی چه زود تمام شد ؟ انگار نیامده ای . انگار رفته ای و بعد از خود رسیده ای !

اه !!!

اری! عرفه را در عرفاتی بس غریب سر کردم . انجا که غربت بوی عشق میداد و عشق رنگ جنون .

این عرفه نیز گذشت غریب تر از همیشه و البته زودتر .

                                تا به خود باز امدم او رفته بود

و من

در حسرتش . . . .

 

گویند روزی لیلی کمی از موی دوستدارانش را طلبید . تمام جوانان شهر جز مجنون کمی از موی خود بریدند و به نشان دلدادگی به لیلی پیشکش کردند . جوانان به شماتت مجنون برخاستند که ای لاف زن عاشق نام چرا از خود کمی برای معشوقت نمیگذری؟

مجنون قاصدی طلبید . گفت : به لیلی بگو : من جز لیلی نیستم . هر چه نظر کردم جز تو در خویش نیافتم . اگر میطلبی کمی از خودت برایت بفرستم .

این را قاصدکی انجا گفت . دیدم چه راست میگوید . . . ..

 

بگذریم  . . .

اری اهسته بگذریم

از تمام راه ها بگذریم

دوباره دست میگشایم

به تو خیره میشوم

من سوغات اوردم

قاصدکی برای  . . . ..

+ نوشته شده در  شنبه یکم دی 1386ساعت 15:7  توسط راوی دل | 

تا حالا چیزی تو زندگیت یاد گرفتی؟

تا حالا اموخته های خودتو امتحان دادی؟

اره قاصدک. . .  تو مثل یه نقطه روشن تو زندگیم ، مثل یه استاد سختگیر تو این  جاده پیدا شدی و مثل زندگی اول امتحان گرفتی بعد درس دادی .

این اموخته ها برای تو نیست .  برای تکرار تو دل خودمه تا شاید بفهمم چی بلد نیستم.

اموخته ام که:

اموخته ام که وقتی عاشقم ،عشق در ظاهرم نیز نمایان میشود.

اموخته ام که عشق مرکب حرکت است نه مقصد حرکت.

اموخته ام که هیچ کس در نظر ما کامل نیست تا زمانی که عاشقش شویم.

اموخته ام که این عشق است که زخمها را شفا میدهد نه زمان.

اموخته ام که مهم نیست که کسی عاشق من باشد یا مرا دوست داشته باشد مهم این است که وقتی کسی مرا به یاد اورد با خود بگوید : او مرا دوست داشت.

اموخته ام که  در مقابل سختی ها صبور و در مقابل سر سخت ها مهربان باشم.

اموخته ام که عشق هدیه خداست که بی حساب به بندگانش داده پس بیحساب عاشق باشم.

اموخته ام که عشق تنها کالائی است در جهان که با بخشیدنش برای صاحبش فراوان میشود.

اموخته ام که بهترین کلاس درس دنیا ، خود زندگیست.

اموخته ام که تنها کسی که مرا در زندگی شاد میکند کسی است که به من میگوید : ( تو مرا شاد کرده ای )

اموخته ام که گاهی مهربان بودن بسیار مهمتر از دوست بودن است .

اموخته ام که مهم بودن خوب است ولی خوب بودن از ان مهمتر است.

اموخته ام که هرگز نباید به هدیه ای که از طرف کودکی داده میشود ، نه ، گفت.

اموخته ام که همیشه برای کسی که به هیچ عنوان قادر به کمک وی نیستم ، دعا کنم.

اموخته ام که مهم نیست زندگی تا چه حدی از ما جدی بودن را انتظار دارد ، بلکه همه ما احتیاج به دوستی داریم که لحظه ای با وی از جدی بودن به دور باشیم.

اموخته ام که گاهی تمام چیز هائی که یک شخص میخواهد ، فقط دستی است برای گرفتن دست او و قلبی است برای فهمیدن وی.

اموخته ام که تنها اتفاقات کوچک روزانه است که زندگی را تماشائی میکند.

اموخته ام که زیر پوست سخت همه افراد کسی وجود دارد که خوشحال شود و دوست داشته باشد که دوست داشته شود .

اموخته ام که خداوند همه چیز را در یک روز نیافرید ، چرا من به این بیاندیشم که میتوانم همه چیز را در یک روز بدست بیاورم.

اموخته ام که چشم پوشی از حقایق ، انها را تغیر نمیدهد.

اموخته ام که اسان ترین راه برای رشد این است که خود را بوسیله انسانهای باهوشتر از خود احاطه کنیم.

اموخته ام که سکوت ، نگاه و مرگ پرارزشترین هدیه و نعمت خدا به انسانهاست.

اموخته ام که وقتی با کسی روبرو میشوم ، انتظار لبخندی از سوی من را دارد.

اموخته ام که لبخند ارزانترین راهی است که میتوان با ان نگاه را وسعت بخشید.

اموخته ام که باد با چراغ خاموش کاری ندارد.

اموخته ام که همه میخواهند روی قله کوه زندگی کنند ، اما تمام شادیها و پیشرفت ها وقتی رخ میدهد که در حال بالا رفتن از کوه هستند.

اموخته ام که خوشبختی جستن ان است نه پیدا کردن ان.

اموخته ام که قطره دریاست اگر با دریاست.

اموخته ام که عرض زندگی مهمه نه طولش.

و اموخته ام که امتحان دادن اموخته ها از اموختنشون سخت تره. . . .

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم آذر 1386ساعت 21:18  توسط راوی دل | 

خوشبحالت ائینه

چه اسوده تاب می اوری دیدار من را در خود که نمی شکنی

اما من هر بار از شرم نگاه او به تو نیز خیره نمیشوم!!!

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم آذر 1386ساعت 20:40  توسط راوی دل | 

دلم با اسمان عشق مال تو باشد

نگاه سر بریزت مال من باشد

کبوتر با دو نقطه اشیان تو

تماشای پریدن با نگاه تو ....

 

. . .

 

عزیزم خوش پریدی

سرت کج کن

ببین گل جا نمانده

قاصدک اینجاست؟

تو حتی یک نگه

با ما سر یاری نداری

اسمانت را من

من؟ بگو! من کرده ام ابری؟

کجای این دولت فرزانگی دیدی

سبو از دست شاهد یار را از کهکشان خواهند؟

من اینجا می ز مسجد

از شبستان ساقی اوردم

بخوان مطرب

بگو ساقی

بزن نی

دم نزن مخبر

دگر من  غصه ها را یک به یک

حلال اوردم

دلت خوش

روزگارت سبز

جامهایت هر دم از باده

پر از می باد

دگر با ما سر یاری نداری

خود بگو زین سعی ها

منبر کجا و خطبه خوان تا نا کجا اورده ام!!!

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم آذر 1386ساعت 20:32  توسط راوی دل | 

و در ان نیم نگاه

بر سر شاخه احساس تکانی افتاد

                                و در ان تنگ غروب

                                                جام تنهائی دل

بر سر دیوار گله امد و مردانه شکست.

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم آذر 1386ساعت 21:17  توسط راوی دل | 

خیلی قشنگه که ادم صیاد جمعه ها باشه .اصلا قشنگه که ادم صیاد باشه . ولی من دلم میخواد صید باشم . یه صیدی که دنبال صیاد یک هفته رو منتظر میمونه تا صیاد اونو شکار کنه . روز جمعه هم اینقدر تلاش میکنه تا صیاد متوجه اون بشه .

اما من میدونم که هیچ تلاشی نمیکنم .

من هر روز صبح تا شب ته دریا میخوابم و بعدشم امیدوارم که اون منو با خودش ببره . این خنده داره مگه نه؟

دلم از هر چی غم و غصه بودنه گرفته

نفسام سخت میاد حالم از عشق تو گرفته

غروبا جمعه که میشه کنار ساحل دریا

میبینم حال تموم ماهیا خیلی گرفته

دریا تو نگاه ماهی مثل یه تنگ تو صحرا

ماهیه کوچیک و تنها خواب موجا رو گرفته

ماهی با دل کوچیکش میدونه دریا کوچیکه

هی همش منتظر تا ماهیگیر اونو بگیره

غروب جمعه شد و باز ماهی گیر دامشو جمع کرد

دعای اخر صیاد دل ماهیا رو وا کرد

+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم آذر 1386ساعت 18:32  توسط راوی دل | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره وبلاگ
نه در رفتن حرکت بود نه در ماندن سکون . شاخه ها را از ریشه جدائی نبود و باد سخن چین با برگها رازی چنان نگفت که بشاید.
آنکه دانست زبان بست آنکه میگفت ندانست.
چه غم آلوده شبی بود وان مسافر که در ان ظلمت خاموش گذشت و برانگیخت سگان را به صدای سم اسبش بر سنگ. که یکدم به خیالش گذرد که فرود آید شب را گوئی همه رویای تبی بود ،چه غم آلوده شبی بود.

نوشته های پیشین
مرداد 1388
فروردین 1388
آذر 1387
مهر 1387
شهریور 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
آرشیو موضوعی
شعرای من
درد دلام
فقط برای تو
پیوندها
برهان
راویان
دانشکده مجازی علوم و حدیث
زیر گنبد کبود
پیام کوتاه
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

طراح قالب

دیجیتال کیوان