![]() |
![]() |
|
| بنام خدا |
|
سلام عشق من سالها درین اندیشه بودم که عشق برتر است یا دوست داشتن و اکنون بعد از سالها دوری هنوز تو را عاشقانه دوست میدارم . گر چه از دوری این فاصله ها مایوسم از همین فاصله دور تو را میبوسم
روزی این دل دریایی بود یادت هست روزی این دل اسمانی بود یادت هست روزی جز خنده را نمیشناختم یادت هست؟ بیا بیا و بار دیگر با بودنت شادم ساز بیا و مرا ازین بیغوله نیستی نجات ده بی تو حتی هوائی برای تنفس نمی یابم
مرا به خلوت چشمت ببر که سخت دلگیرم و بی حضور تو هر شب بهانه میگیرم مرا ببر به هیاهو به هر چه میخواهی بیا که بی تو درین جا غریب میمیرم
تا پرواز راهی نمانده بال میگشایم
تولدت مبارک |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه سوم شهریور 1387ساعت 22:16 توسط راوی دل |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
نه در رفتن حرکت بود نه در ماندن سکون . شاخه ها را از ریشه جدائی نبود و باد سخن چین با برگها رازی چنان نگفت که بشاید.
آنکه دانست زبان بست آنکه میگفت ندانست. چه غم آلوده شبی بود وان مسافر که در ان ظلمت خاموش گذشت و برانگیخت سگان را به صدای سم اسبش بر سنگ. که یکدم به خیالش گذرد که فرود آید شب را گوئی همه رویای تبی بود ،چه غم آلوده شبی بود. |