تبليغاتX
فریاد سکوت - او و دل تنگ من
بنام خدا

+ سردمه …دارم میلرزم …دارم میمیرم….

- مگه منو یادت رفته ؟….خب بیا تو اغوش گرم خودم

+ چه اغوش گرمی داری ….  اونقدر سردم بود و میلرزیدم که یادم رفته بود اغوش گرم تو هم هست …چه حس خوبی….

- دیدی چه راحت منو فراموش میکنی؟

+ فراموش ؟ ….من؟….این تویی که منو از یادت بردی و هیچوقت هم به من سر نزدی.

- من؟…هرگز….چرا اینطوری فکر میکنی؟ من همیشه به یادت بودم 

+ دروغ میگی . اصلا میدونستی که من مریض شدم و از پا افتادم؟

- چرا فکر میکنی که نمیدونستم؟

+ خب….اخه تو حساس ترین روزای زندگیم پدرم رو از دست دادم …..اینهمه اشک ریختم ،اینهمه فریاد زدم ….کجا بودی؟

- کافی بود کمی دقت کنی ….همین نزدیکی ها بودم …..اما تو اصلا دقت نکردی ….

+ و یا مادر دومم ….مادر بزرگم ….یادته که چقدر به هم وابسته بودیم ؟…

- اخه تو نمیدونی ….همه اینا لطف بوده …

+ من این حرفای تو سرم نمیشه ….من کلی ازت شاکیم ….کلی اعتراض دارم …بغض دارم …

- قبول….به همه اعتراضات گوش میدم ….کلی هم برام بغضاتو خالی کن …اما فعلا تو اغوش گرمم اروم بخواب………خیلی خسته ای

خب اصلا بیا همین الان محکومم کن ….بیا باهام کشتی  بگیر

+ کشتی ؟ …ناعادلانست ….

 اخه زورم اندازه زور تو نیست ….

- خب این که کاری نداره ….هم زور تو میشم

+ قدت هم از من خیلی خیلی بلند تره

- خب بیا ….ببین هم قدت شدم ….دیگه چی ؟

+ راستش الان حوصله کشتی ندارم ….فعلا گرمم کن میخوام توی اغوشت اروم بخوابم ، اما …..

- اما چی ؟

+ اما اگه از خواب بیدار شدم و دیدم تو نیستی چی؟

- من همیشه هستم عزیزم …..واسه دیدن دنیا همیشه چشماتو باز کردی …..اما برای دیدن حقیقت ، تا وقتی چشمات عادت نکرده ، چشماتو ببند ….چون نور حقیقت ممکنه همون اول چشمای قشنگتو بزنه ….پس هر وقت چشماتو ببندی منو میبینی.

+ بزار امتحان کنم ….

- برای بعد ….الان خسته ای ….دیگه نوبت امتحان بقیست ….تو اروم بخواب.

                               

 

*******************

 

و او در اغوش گرم خداوند ارام گرفت و خوابید ….انقدر هر دو محو یکدیگر شده بودند که گوئی خداوند همین یک بنده را دارد  و گوئی تنها دلمشغولی های ابدی او اغوش گرم خداست …..از ان زمان به بعد دیگر هیچکس هذیانهای او را نشنید ….

 

 

                                                                انا لله و انا الیه راجعون

 

+ نوشته شده در  شنبه بیستم مهر 1387ساعت 23:0  توسط راوی دل | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره وبلاگ
نه در رفتن حرکت بود نه در ماندن سکون . شاخه ها را از ریشه جدائی نبود و باد سخن چین با برگها رازی چنان نگفت که بشاید.
آنکه دانست زبان بست آنکه میگفت ندانست.
چه غم آلوده شبی بود وان مسافر که در ان ظلمت خاموش گذشت و برانگیخت سگان را به صدای سم اسبش بر سنگ. که یکدم به خیالش گذرد که فرود آید شب را گوئی همه رویای تبی بود ،چه غم آلوده شبی بود.

نوشته های پیشین
مرداد 1388
فروردین 1388
آذر 1387
مهر 1387
شهریور 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
آرشیو موضوعی
شعرای من
درد دلام
فقط برای تو
پیوندها
برهان
راویان
دانشکده مجازی علوم و حدیث
زیر گنبد کبود
پیام کوتاه
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

طراح قالب

دیجیتال کیوان