تبليغاتX
فریاد سکوت - پرواز
بنام خدا

وقتی راه رفتن اموختی ،دویدن بیاموز . و دویدن که اموختی ، پرواز را.

راه رفتن بیاموز ، زیرا راههائی که میروی ،جزئی از تو میشود و سرزمین هائی که می پیمائی ، بر مساحت تو اضافه میکند .

دویدن بیاموز ، چون هر چیز را که بخواهی ، دور است و هر وقت که زود باشی ، دیر .

و پرواز را یاد بگیر ،نه برای اینکه از زمین جدا باشی ، برای انکه به اندازه فاصله زمین تا اسمان گسترده شوی .

من راه رفتن را از یک سنگ اموختم ، دویدن را از یک کرم خاکی و پرواز را از یک درخت .

باد ها از رفتن به من چیزی نگفتند ، زیرا انقدر در حرکت بودند که رفتن را نمیشناختند ! پلنگان ،دویدن را یادم ندادند زیرا انقدر دویده بودند که دویدن را از یاد برده بودند .

پرندگان نیز پرواز را به من نیاموختند ، زیرا چنان در پرواز خود غرق بودند که ان را به فراموشی سپرده بودند !

اما سنگی که درد سکون را کشیده بود ، رفتن را میشناخت. و کرمی که در اشتیاق دویدن سوخته بود ، دویدن را میفهمید و درختی که پاهایش در گل بود ، از پرواز بسیار میدانست !

انها از حسرت به درد رسیده بودند و از درد به اشتیاق و از اشتیاق به معرفت .

وقتی رفتن اموختی،دویدن بیاموز . و دویدن که اموختی ، پرواز را . راه رفتن بیاموز زیرا هر روز باید از خودت تا خدا گام برداری . دویدن بیاموز زیرا چه بهتر که از خود تا خدا بدوی ، و پرواز را یاد بگیر ، زیرا باید روزی از خودت تا خدا پر بزنی.

 

+ نوشته شده در  شنبه بیستم مهر 1387ساعت 23:2  توسط راوی دل | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره وبلاگ
نه در رفتن حرکت بود نه در ماندن سکون . شاخه ها را از ریشه جدائی نبود و باد سخن چین با برگها رازی چنان نگفت که بشاید.
آنکه دانست زبان بست آنکه میگفت ندانست.
چه غم آلوده شبی بود وان مسافر که در ان ظلمت خاموش گذشت و برانگیخت سگان را به صدای سم اسبش بر سنگ. که یکدم به خیالش گذرد که فرود آید شب را گوئی همه رویای تبی بود ،چه غم آلوده شبی بود.

نوشته های پیشین
مرداد 1388
فروردین 1388
آذر 1387
مهر 1387
شهریور 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
آرشیو موضوعی
شعرای من
درد دلام
فقط برای تو
پیوندها
برهان
راویان
دانشکده مجازی علوم و حدیث
زیر گنبد کبود
پیام کوتاه
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

طراح قالب

دیجیتال کیوان