![]() |
![]() |
|
| بنام خدا |
|
امدم باز امدم باز گنه کرده پشیمان بشوم امدم باز که سجاده غفلت فکنم امدم باز ز تکبیر حرم تا به قد قامت امواج خروشان دعا سر بزنم امدم باز بگویم ز کبوتر ،پرواز قصه سر زدنم تا گنبد و ازین صحن به ان صحن به دنبال نگاه و تو بودی مولا لحظه پر شدنم از تو وخالی شدنم را از خود وه چسان میدیدم این به خود امدنم را به خدا مدیونم امدم باز که حسرت بکشم طوق گمراهی خود را بدهم دست خدا بشکنم در خود و یکباره شوم محو اما نه من به خود نامده ام و دلیلش این است که هنوزم که هنوز است دلم میلرزد باز هم جمعه بیامد و شروعش اغاز چه کنم باز بمانم یا نه امدن کافی نیست باید اینبار غرورم را پی تکبیره الحرام ز سر بگذارم و منیت را در هزاران سجده بسایم بر خاک پر کنم دو کف از اب پشیمانی و اقرار گنه بگذارم به قنوت تا که شاید رحمن نظری بر دل زارم بکند اما من درین چند گذر فقط این نکته گرفتم از دوست لب فرو بند ز بیهوده و لغو دل قوی دار به دوست
|
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و دوم آذر 1387ساعت 14:6 توسط راوی دل |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
نه در رفتن حرکت بود نه در ماندن سکون . شاخه ها را از ریشه جدائی نبود و باد سخن چین با برگها رازی چنان نگفت که بشاید.
آنکه دانست زبان بست آنکه میگفت ندانست. چه غم آلوده شبی بود وان مسافر که در ان ظلمت خاموش گذشت و برانگیخت سگان را به صدای سم اسبش بر سنگ. که یکدم به خیالش گذرد که فرود آید شب را گوئی همه رویای تبی بود ،چه غم آلوده شبی بود. |